X
تبلیغات
داستان آنلاین - قسمت 13 انتقام شیرین
..:: انتقام شیرین (13) ::..

صبا – خیلی یه دنده ای !

- یه پیشنهاد دیگه بده .

صبا – هیچی جز این به فکرم نرسید .

ساغر زنگ زد و گفت حضور اولین کسی که باهاش قرار ملاقات داشتم رو اعلام کرد .

صبا – پس من دیگه میرم . مثل اینکه تا شب هستی .

- فکر نمیکنم . نهایت تا 7 هستم .

خسته و کوفته رسیدم خونه . ساعت ورودی عدد 9 رو نشون می داد . صدای حرف زدن قطع شد و بی بی صدام زد

بی بی – مهرشید جان تویی عزیزم ؟

- آره بی بی جونم . سلام .

بی بی – سلام مادر . زود لباستو عوض کن بیا مهمون داریم .

- چشم .

لباس عوض کردم و با خودم فکر کردم یعنی کیه که بی بی گفتش برم. ما که کسیو نداریم .

یه شلوار جین تا نیمه ساق پام ، صندل مشکیم و یه دکلته مشکی پوشیدم . موهامو شونه زدم و یه کوچولو عطر .

آخ که دلم یه وان آب گرم میخواست که خستگیم در بره .  ولی این مهمون بی موقع ... ای بابا . یه لیوان اب ریختم و همون طور که می خوردم رفتم تو اتاق پذیرایی .

با دیدن زنی که روی مبل دیدم جا خوردم . بحدی که نفس کشیدن یادم رفت و لیوانم از دستم افتاد روی سرامیکا و خاکشیر شد . از جاش بلند شد و گفت – مهرشید عزیزم تویی ؟

حرفای بابا و بی بی دربارش تو گوشم زنگ زدن . همه نفرتی که ازش داشتم ریختم توی چشام و بهش خیره شدم . بی بی صدام زد – دخترم بیا جلو  .

رفتم جلو .

- واسه چی اومدی اینجا!؟

چونش لرزید و اشکاش ریخت .

پوزخند زدم – گفتم واسه چی اومدی اینجا !؟ اومدی ببینی وقتی رفتی بد بخت شدیم یا من از غم بی مادری مردم ؟

ناخود آگاه صدام بالا رفت – نه خانوم ! نمردم . دارم زندگی میکنم و خیلی هم راضیم !

بی بی صدام زد – مهرشید صداتو بیار پایین  . بیا بشین .

- بی بی ...

بی بی – بی بی نداریم . گفتم بیا اینجا بشین .

عصبانیتمو با فشار ناخونام تو دستام کنترل کردم و رفتم نشستم . مادر هم نشست . لیلا خانومی بود که 3 روز در هفته خونمون بود و نظافت می کرد . صداش زد و گفت خرده شیشه های لیوانو جمع کنه .

توی مبل فرو رفتم  نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم . داشت با دستمال اشکاشو خشک می کرد . خیلی جوون مونده بود . اگه کسی نمیدونست این مادرمه مطمئن می شد که خواهر بزرگ ترمه .

بی بی از جاش بلند شد و گفت – من میرم قهوه بیارم . تو این فاصله حرفاتونو بزنین .

و رفت . چند دقیقه شد ولی هنوز ساکت بود .

- من تازه از کارخونه اومدم و خستم . اگه قرار نیست حرف بزنی پاشم برم بخوابم .

مامان – منو ببخش دخترم .

خندم گرفت – ببخشم ؟ من ؟ بعد از این همه سال ؟ چی شده که یادت افتاده باید بخشیده بشی ؟

مامان – من خیلی فرصت ندارم . دارم می میرم . اومدم حلالم کنی .

- و اگه نکنم !؟

مامان – می دونم در حق تو و پدرت بد کردم . میدونم . اما نمی خواستم یه عمر به پدرت خیانت کنم و به کسی که عاشقش بودم فکر کنم !

- چرا با پدرم ازدواج کردی وقتی عاشق کس دیگه ای بودی !؟ چرا ؟

دفتری از توی کیفش در آورد . رنگ و رو رفته بود . گذاشت روی میز و گفت – این یه بخش از خاطرات من از وقتی با عشق آشنا شدم تا بعد از طلاقم از پدرت نوشتم . اولش برای دل خودم می نوشتم ولی بعدش برای تو نوشتم تا اگه پرسیدی و من نتونستم بهت جواب بدم اینو بخونی . شاید بتونی از دید من به قضیه نگاه کنی .

- داری گناهتو این طوری می پوشونی؟

مامان – نه من میدونم مقصرم و انکار نمی کنم . فقط میخوام بدونی من تو اون مدت چقدر عذاب کشیدم .

- اگه خواستم میخونم .

یه کاغذ و خودکار از توی کیف در آورد و یه چیز روش نوشت و گذاشت روی دفتر – این آدرس خونه و تلفن همراه منه . وقتی این دفترو خوندی اگه تصمیمیت عوض شد ...

- نمیشه . تو فکر میکنی من می تونم این 23 سالی که بی مادر بزرگ شدم رو ببخشم ؟ میتونم نگاه های پر حسرتی که به بقیه می کردم رو فراموش کنم ؟ می تونستم محبت پدرمو داشته باشم و فکر کنم مهر مادرمه ؟ گفتنش آسونه شهناز ! اما تو جای من نبودی . پس بهتره به دلت صابون نزنی که می بخشمت . هرگز نمی بخشمت .

سری تکون داد و گفت – فکر نمیکردم دختر علی اینقدر کینه توی دلش باشه . علی قلب خیلی بزرگی داشت .

از جاش بلند شد و رفت بیرون . صدای خداحافظیش با بی بی اومد .

حرفاش توی گوشم پیچید -

"علی قلب بزرگی داشت "

"فکر نمی کردم دختر علی این قدر کینه توی دلش باشه"

" شاید بتونی از دید من به قضیه نگاه کنی "

" منو ببخش دخترم"

سرمو تکون دادم و راه افتادم سمت اتاقم ...  آخ بابایی .... یعنی اگه تو الان اینجا بودی می بخشیدیش ؟ می تونستی ببخشید و از اون همه غمی که توی دلت کاشت بگذری؟ نه بابا جونم . من نمیتونم. من مثه تو اینقدر بخشنده نیستم و قلبمم به بزرگی تو نیست .

ترجیح دادم بعد از یع دوش آب گرم سریع بخوابم تا با فکر کردن به به حرفاش فکر و اعصابمو داغون کنم . صبح با خستگی تمام از جام بلند شدم . دفتری رو که شهناز بهم داده بود گذاشتم توی کیفم تا بخونمش . حتی نگاهی هم به ادرسی که بهم داده بود نکردم . حاضر شدم و به اصرار بی بی یه دو سه تا لقمه به زور صبحانه خوردم و یه ساندویچ بزرگ گذاشت تو نایلون و گفت – اینو ببر مهرشید جان . گرسنت میشه .

گذاشتم توی کیفم و ازش تشکر کردم . تا ساعت 11 ملاقاتا انجام شد و بی کار شدم . 1 ساعتی وقت داشتم تا برم برای قرار ناهار . دفتر رو در آوردم و شروع کردم به خوندن .

***

امروز این دفتر رو مریم بهم داد . بهم گفت واسه اوقات تنهایی این بهترین همدمه تا بتونم باهاش درد و دل کنم و حرف دلمو بنویسم . از این حرفش خوشم اومد . همیشه دلم میخواست یکی باشه که خصوصی ترین حرفامو بهش بزنم . صمیمیتم با مریم به قدر نبود که بتونم باهاش حرف بزنم ولی این دفتر میتونه محرم رازم باشه .

***

تولدم نزدیکه . مثه هر سال یه مهمونی بزرگ میگیره بابا . تموم دوستاش و خانواده رو دعوت کرده . نمیدونم چرا حس غریبی دارم . من میفهمم که بابا به خاطر این که به من علاقه داره این کارو نمیکنه . چون اون به من علاقه نداره . اون یه پسر میخواست . فرزندی که بعد از مدت ها انتظارش دختر شد بد طور خورد توی ذوقش . منو پنهان نمیکنه . مردی که ادعای تجدد می کرد نمیتونست مثه اعراب دوره جاهلیت دخترشو خاک کنه اما تو خونه رفتارش بدتر از یه خدمتکاره باهام . هر موقع یه خاستگار زنگ میزنه تن و بدنم می لرزه که نکنه منو شوهر بده . اما بابا آدمی نیست که جایی بخوابه که آّب زیرش بره!

***

امروز 23 آبانه و من 15 ساله شدم .همه چی مهیای یه مهمونی بزرگه . مهمونا کم کم داره پیداشون میشه ولی من هنوز به دستور مامان توی اتاقم هستم . شوقی به این مهمونی ندارم . درست برعکس هم سن و سالام .

***

"میخ کلمه اسفندیار شدم ! یه حس بدی بهم دست داد . اما با خودم فکر کردم بچه های اسفندیار از من بزرگ ترن پس امکان نداره این حس من درست باشه ..."

بیخیال شدم و ادامه رو خوندم .

***

موقعش شد . نگاهی به لباس بنفش رنگ آخرین مدل فرانسویم انداختم و راه افتادم برم طبقه پایین . از پله ها که پایین می رفتم نگاه ها به سمتم خیره شد . با همه سلام علیک کردم . آخر سر اسفندیار منو برد پیش خودش .

- ای بابا ول کن این قوم مغول رو دختر عمو .

خندم گرفت . نمیتونم حس علاقه ای که زیر پوستم بهش دارم رو ندید بگیرم .

- اسی تولدمه نا سلامتی .بعدم این قوم مغول به خاطر من اومدن خیر سرم ها!

اسفندیار – نگفتم بهم نگو اسی خوشم نمیاد ؟

- وا مگه چیه اسیییییییییییی؟

رو کلمش تاکید کردم و خندم گرفت

اسفندیار - یکی یه دونه خل و دیوونه !

 - آخی نه که تو ده تا خواهر برادر داری!

اسفندیار – من اندازه دو نفرم !

- کم نیاری یه وقتا ! میمیری از بی حرفی!

پاشد رفت و یه مشروب برای خودش آورد و یه لیوان اب پرتقال برای من .  گیلاسشو زد به لیوانم و گفت – به سلامتی دختر عمو و پایان 15 سالگیش.

یه کمی از ابمیوه رو خوردم که بابا اشاره کرد برم پیشش .

- بله بابا .

بابا – الان کیکتو میارن . برای جلوگیری از حرف مردم بهتره خیلی با اسفندیار نپلکی . من خوشم نمیاد راجع به دخترم حرف بزنن و انگشت نماش کنن .

سرمو انداختم پایین و گفتم چشم . ولی همش زیر چشمی به اسفندیار نگاه کردم که بهم خیره شده بود . شب خسته کننده ای شد . اگه با اسفندیار بودم هیچی حس نمیکردم ولی ...

لعنت به این مردمی که ورد زبونشون بد گویی از این و اونه !

***

داشتم به کادو ها نگاه میکردم .چقدر سکه پهلوی و سرویس طلا ! ای بابا من اینا رو نخوام باید به کی بگم! کادوی اسفندیار خاص بود . خیلی به چشمم اومد . یه دستنبد با نگین های فیروزه و یاقوت قرمز. قایمکی بهم داد .

گفت – بابات خیلی دلش میخواد خفم کنه . اگه پسر برادرش نبودم منو می کشت .

- اسی بابام خیلی پسرا رو دوست داره  .

سری تکون داد بهم نگاه کرد . دلم لرزید .

با گفتن تولدت مبارک سریع رفت .

دارم با خودم فکر می کنم این حس جز عشق چی میتونه باشه .

***

امروز بابا موقع ناهار خبر داد اسفندیار داره میره خارج . میخواد بره لیسانس بگیره . همون طور که اینو می گفت منو زیر نظر گرفت به طوری که حس کردم دارم زیر نگاهش اب می شم .

بی صدا و بدون این که حرف بزنم ناهارمو به زور اب فرو دادم . زودی هم اومدم تو اتاق. یعنی اون منو دوست نداره ؟ نه دوستم داره من از چشاش مطمئنم .

***

امروز روز آخری بود که اسفندیار ایران بود . عمو یه مهمونی خانوادگی گرفته بود و همه رفته بودن تا از اسفندیار خداحافظی کنن .

 تو کل راه مامان داشت به بابا می گفت که برادرت و زنش چقدر دلشون می خواسته همه بفهمن که پسرشونو دارن می فرستن اون ور . بابا هم میگفت – مال خودشونه اختیارشو دارن .

بازم غر غر مامان شروع شد و جوابای بابا و بازم دعوا و دعوا و دعوا  . اعصابم خرد شد  . خنده دارش اینجا بود که به محض اینکه رسیدیم مامان دستشو دور بازوی بابا حلقه کرد و چسبید بهش  و رفتن تو .

عمو بهمون خوش آمد گفت و منو با اسفندیار فرستاد تو جمع جوون تر ها . چند دقیقه نگذشته بود که اسفندیار بهم گفت برم تو حیاط باهام حرف داره . وقتی اومد بارونیش رو انداخت روی شونم و گفت – دختر زده به سرت تو این هوای سرد بدون پالتو اومدی بیرون ؟

- از بس تو فکر بودم یادم رفت . حرفتو زودی بگو آخه بابام ممکنه ببینه .

اسفندیار – بریم اون سمت تا کسی ما رو نبینه

همون طور که عطر فرانسوی خنکشو به ریه هام می کشیدم همراهش رفتم یه قسمت که تو چشم کسی نبود . ایستاد روبروم  . بهم نگاه کرد و گفت – من و تو دیگه بچه نیستیم . تو 16 سالته منم 20 سالمه . میتونم راحت باهات حرف بزنم ؟

سری تکون دادم منتظر موندم .

نفس عمیقی کشید و جلوم زانو زد . از تعجب داشتم شاخ در می آوردم .

- چی کار میکنی اسی ؟

اسفندیار – میخوام اعتراف کنم . اینقدر حرف نزن .

بازم ساکت شدم .

ادامه داد – از همون بچگی دوستت داشتم . از وقتی یادم میاد این حس علاقه رو بهت داشتم ...

اینقدر غرقش بودم که نمیفهمیدم چی میگه . وقتی ایستاد به خودم اومد . نگاه مهربونشو تو چشام انداخت و گفت – منتظرم می مونی ؟

- اره تا ابد منتظرت می مونم .

محکم بغلم کرد و گفت – دوستت دارم شهناز .

- منم دوستت دارم .

از وقتی اومدیم خونه اشکم دیگه بند نیومده . اگه تورو نداشتم نمیدونم چطوری باید خودمو دلداری میدادم . ساعت الان 3 صبحه و یه ساعت دیگه پرواز داره . نمیدونم این چند سال رو چه طوری تحمل کنم .

* * *

صدای زنگ تلفن منو از دفتر خاطرات شهناز جدا کرد .

- جانم ساغر جان .

ساغر(منشیم) – خواستم یاد آری کنم یه ساعت دیگه قرار ناهار دارین .

- ممنون .

دفترو گذاشتم توی کیفم و راه افتادم سمت برج میلاد . باید ماشینمم عوض کنم . تو فکر یه پورشه یه پاجرو بودم .

قرار بود با آدابی ملاقات کنم . این بار تنها نبود . یه مرد جوون حدودا سی ساله همراهش بود . باهاشون احوال پرسی کردم و نشستم . معرفیش کرد – پسرم حسام آدابی .

حسام – مشتاق دیدار

- ممنون . خوب هستید؟

حسام – متشکر . شما خوبین ؟

- به لطف شما . بفرمایید .

نشستیم . سفارش دادیم و شرع کردیم به حرف زدن . خوشبختانه تونستم نظرشون رو برای ساپورت در مقابل خطرات احتمالی که کارخونه رو تهدید می کرد جلب کنم .

بعد از ناهار دعوتم کردن به قهوه . زیر نگاه خیره حسام معذب بودم . واسه همین قبول نکردم و به بهانه کار برگشتم . زنگ زدم به ساغر و بهش گفتم دیگه نمیرم کارخونه . و یه راست رفتم خونه . یه دوش گرفتم و بازم مشغول خوندن ادامه خاطرات شهناز شدم .

* * *

3 روزه گذشته . اسفندیار رفته . دارم دیوونه میشم . مامان میگه چته شهناز چرا اینقدر عصبی هستی ؟ نمیدونم چی رو بهونه کنم . گفتم به خاطر درسام .

با خودم فکر میکنم کاش اسفندیار یه خواهر داشت تا باهاش حرف بزنم بلکه از دلتنگیم کم بشه ولی ...

* * *

اصلا حوصله نوشتن ندارم . نشستم یه گوشه اتاق و یه کتاب گرفتم جلوم که کسی نگه چته ... مامان از این که من اینقد درس خون شدم خوشحاله .

سر شام بودیم که بابا گفت – درسات خوب پیش میره ؟

- بله پدر .

بابا – شنیدم بعد از رفتن اسفندیار چسبیدی به درسات .

مامان – فکر کنم اونم میخواد یه طوری نظر شما رو جلب کنه و واسه ادامه تحصیل بره فرنگ .

بابا چپ چپ نگاش کرد و گفت – حالت خوبه ماه منیر ؟ دختر اتابک خان بره فرنگ ؟ اونم تنها ؟

- مادر من برای خارج رفتن درس نمیخونم که . اگه بخوام آینده داشته باشم تو همین کشور و زیر سایه شما و بابا و هم میتونم .

این طوری جفتشونو ساکت کردم که دیگه هم بحثشون رو ادامه ندن و هم اعصاب منو بهم نریزن .

* * *

امروز دوره خونه ماست و من نمیتونم جیم بزنم . کت و دامن آبیمو پوشیدم . به موهام گل سر زدم و رفتم پیش دوستای مامان . واه واه گردن خانوم قدسی داشت می شکست از اون همه طلا ...

....

حوصلم از خوندن روزمره های شهناز سر رفت. چند تا صفحه زدم . تو اون صفحه ها جز شعر های عاشقونه و گله و شکایت چیزی نبود .

رسیدم به بخش های مهم تر.

....

امروز بابا اومده بود خونه . حسابی اوضاعش قمر در عقرب بود . گفت یکی داره خرابکاری می کنه و پولاشو میبره . نمیدونم چرا اینقدر دلم شور میینه بی خودی . برگشتم توی اتاقم و آخرین نامه اسفندیار رو بازم خوندم . از دلتنگی هاش گفته بود و اینکه چقدر دوستم داره .

با ورود به 18 سالگی اون خاستگارا های سمج هم بیشتر شدن . مادر و پدر مدام میخوان بدونن من چرا اونا رو رد می کنم . جز این که کنکور دارم و می خوام درس بخونم فعلا بهانه ای ندارم . حس می کنم بابا میدونه من اسفندیار رو دوست دارم . واسه همین یه کم کوتاه اومده و خیلی بهم کاری نداره ولی امان از مادر ...

* * *

متنفرم از این مهمونیای چشم و هم چشمی . مهمونی تازه تموم شده و من با این که روی پام بند نیستم ولی خوابم نمیبره . تصمیم گرفتم باهات درد و دل کنم .

این جشن واسه فارغ التحصیلی پسر یکی از دوستای بابا بود . هر چی اصرار کردم مامان راضی نشد و مجبورم کرد باهاشون برم . حتی لباسمو خودش انتخاب کرد و به آرایشگرش هم دستور داد روی صورت و موهام کار کنه ! تنها کاری که تونستم بکنم اینه که وقتی مامان نبود به ارایشگرش گرفتم یه کوچولو و محو ارایشم کنه . دلم نمیخواست مثه ادمایی به نظر بیام که تازه به دوران رسیدن و افسار پاره کردن . خوشبختانه مامان با اینکه کلی بهم چشم غره رفت ولی بازم خوشش اومد و دیگه حرفی بهم نزد . پیخدمت اون خونه ما رو معرفی کرد و رفتیم پیش آقای معتمد برای تبریک و این حرفا .

اِ اِ پسره پررو اومده جلو همچین دست میده و نگاهم میکنه انگار تا حالا دختر ندیده . به زور یه لبخند بهش زدم و دستمو کشیدم بیرون . اسمش علی بود . دعوتم کرد برم کنارش بشینم . هر چی چشم چشم کرد مامان و بابا رو ندیدم .

خاک بر سر بی زبونم . مثه بچه خجالتی ها نشستم رو مبل کناریش . کلی چرت و پرت گفتیم . از کار و تحصیلش گفت . خیلی بچه موقر و متینی بود . ولی هیچی مثه اسیه من نمیشه . اگه اینجا بود غرغر میکرد بهش نگم اسی . به رقص دعوتم کرد . دیدم بابا سری تکون داد و به این ترتیب مجبورم بگم چشم .

چند دقیقه بعد همونطور که می رقصیدیم گفت – زیبا می رقصید خانوم .

- ممنون نظر لطفتونه .

علی – چند سالتونه ؟

- به تازگی 18 سالم تموم شده .

علی – موفق باشید .

- ممنون .

علی – کنکور شرکت می کنین یا قصد دارین واسه ادامه تحصیل برید اون طرف؟

- به نظرتون یه دختر با شرایط من میتونه بره خارج از کشور اونم تنها ؟

علی – نه منظورم با همراه بود .

- نه ترجیح می دم همین جا توی کشور خودم درس بخونم . تا هم خودم آرامش داشته باشم و هم خانوادم خیالشون راحت باشه .

علی – اینم حرفیه .

- ببخشید میشه بشینیم ؟

علی – حتما خواهش می کنم .

خوشبختانه باباش اومد بردش و منو راحت کرد . برق غریبی تو چشمای بابا بود . امیدوارم اونی نباشه که من فکر میکنم .

دیگه داره خوابم میگیره . تا نپریده برم بخوابم.

* * *

بازم چندین صفحه رو رد کردم درباره مهمونیایی که با بابا بوده نوشته بود . اما تو هیچ کدوم هیچ حسی به بابا نداشت و از عشقش به اسفندیار می گفت . از تولد 19 سالگیش و هدیه های تولدش و از این چرت و پرتا

* * *

از چیزی که می ترسیدم سرم اومد . بابا با یه قیافه وحشتناک اومد خونه و کلی بد بیراه به عمو گفت . تو حرفاشون فهمیدم عمو کلی پول بابا رو بالا کشیده و متاسفانه بابا هیچ مدرکی برای اینکه بتونه ازش شکایت کنه نداشت . کلی داد و قال کرد و آخرم قلبش گرفت و بردیمش بیمارستان .

فکرشم نمیکردم عمو همچین آدمی باشه . اما ذره ای از عشق اسفندیار تو دلم کم نشد . به نامه اش جواب دادم و یه خورده از اوضاع اینجا گفتم و درباره پدر خودم و باباش هم گفتم بهش .

* * *

اصلا حوصله نوشتن ندارم . دلم خیلی گرفته . دیروز عصر آقای معتمد اومده بود خونمون . با بابا رفتن توی کتابخونه دو ساعتی اونجا بودن . وقتی بابا اومد بیرون خیلی تو فکر بود . داستم از فوضولی می مردم که قضیه چیه . انتظارم خیلی طولانی نشد . یه ساعت پیش بابا صدام زد و گفت – معتمد حاضر شده ما رو از ورشکستگی نجات بده به شرط این که تو بشی عروسش . من هم موافقت کردم

- نه بابا من این کارو نمیکنم .

عصبانی شد و سیلی زد توی گوشم . گفت – رو بهت دادم واسه من دم در آوردی . همین که گفتم .

- بابا خواهش میکنم با آینده من بازی نکنین . التماستون می کنم .

تو اشک و آهم تنهام گذاشت . برگشتم اتاقم . نمیدونم چی کار کنم . نمیدونم .

* * *

دو هفته از این قضیه گذشته و من تقریبا هر روز دارم با مامان و بابا دعوا میکنم . بابا دیروز از کوره در رفت و کتکم زد . بهانشم این بود که من اسفندیار رو دوست دارم .حالا که شکش به یقین تبدیل شده محاله بذاره زن اسفندیار بشم . اگه اون الان اینجا بود من اینقدر زجر نمی کشیدم .

* * *

دو روز گذشته و حالم بهتر شده  وقتی بابا از خونه زد بیرون به بهانه کتاب ریاضی از خونه زدم بیرون و رفتم خونه معتمد . علی داشت می رفت بیرون . وقتی منو دید اومد جلو بهم گفت – شهناز چی شده ؟ چرا اینطوری شدی؟

- میشه بریم داخل ؟ دلم نمیخواد کسی منو این طرفا ببینه .

علی - حتما .

رفتیم داخل باغشون . برگشت سمتم و گفت – کی دست روت بلند کرده ؟

اشکم در اومده بود – پدرم .

صورتش رفت توی هم . – چرا ؟

جلوش زانو زدم و گفتم – از من بگذرین ...

اونم جلوم نشست و گفت – ای بابا این چه کاریه ؟

هق هقم که کمتر شد با شک پرسید – کسی رو دوست داری؟

نمیدونستم چی بگم . اگه بابا می فهمید من اومدم اینجا منو می کشت – نه ... اما این مثه معاملست . من نمیتونم اینو قبول کنم . من واسه آیندم خیلی رویا دارم .

علی – شهنار مطمئنم تو هم متوجه شدی که من دوستت دارم . به همین خاطر نمیتونم ازت بگذرم . لطفا اینو ازم نخواه .

نه اینجا اومدنم فایده نداره . از جام بلند شدم و گفت – مطمئنم یه روز از این که ازم نگذشتی پشیمون میشی . اون روز دور نیست .

و از خونشون زدم بیرون.

* * *

هنوزم تو شوک چیزایی هستم که شنیدم  . اسفندیار ازدواج کرده و 2 تا هم بچه داره  . اینو بابا گفت . مطمئنم داره دروغ می گه . میخواد مقاومت منو بشکنه .

اما اون عکس لعنتی ... همه چی رو تایید کرد . نه ... اسی این کارو با من نمیکنه . اون قسم خورد دوستم داره .

* * *

مثه دیوونه ها خودمو میزنم این ور و اون ور . گیجم . نمیفهمم چی کار می کنم . خیانت اسفندیار و چشمای بابا جلو چشام داره رژه می ره . نمیدونم از روزی که من خونه معتمد برگشتم بابا دیگه نه دست روم بلند کرد نه باهام حرف زد .

* * *

بالاخره حواب مثبتو ازم گرفتن . چشم به هم زدن نشستم سر سفره عقد علی معتمد. قرار شد عروسی بعد از کنکو ر باشه . همه تو برو بیای خرید جهیزیه هستن اما من انگاری اصلا تو این دنیا نیستم . از صبح می چپم توی اتاقم به بهانه درس و کنکور .

علی تازه رفته . بیچاره اونم تقصیر نداره . دل من باهاش نیست و نمیخوادش . خوشم نمیاد ازش . نمیدونم جرا ولی اصلا ازش خوشم نمیاد . رفتار سردمو نمیدونم پای چی میذاره ولی هر چی هست باید تحمل کنم تا بعد از عروسی تا پدرش به بابا پول بده تا از این وضعیت بیایم بیرون .

* * *

از جلسه کنکور اومدم بیرون . علی منتظرم بود . رفتیم رستوران .

علی – چی میخوری عزیزم .

با بی حوصلگی گفتم – فرقی نمیکنه .

عصبی شد و بهم گفت – تو جته معلوم هست ؟

- طوریم نیست . اشکالی گفتم تو سفارش بدی؟ باقالی پلو با گوشت .خوبه ؟

علی- دیگه بدتر شد ! شهناز چرا اینطوری رفتار میکنی ؟

- چه طوری؟

گارسون اومد و علی ساکت شد . دو تا باقالی پلو سفارش داد و تو سکوت بهم نگاه می کرد . بیشتر با غذام بازی کردم . توی راه هم سکوت و سکوت و سکوت . علی پسر خوبیه ولی گیر بد آدمی افتاده . کاش منو نمیدید تا با یکی آشنا میشد که قدرشو بدونه نه من که نه دل دارم نه حوصله و نه شور و هیجان .

* * *

امشب آخرین شبیه که توی خونه پدرم می خوابم . دو ماه باهاش حرف نزدم . اون باعث همه این بدبختیا شد . ازش متنفرم . نگاهش حتی یه ذره هم ازم معذرت خواهی نمی کنه . مثل همیشه مغروره .

* * *

دو هفتست  از عروسیمون گذشته . علی بازم داره سیگار می کشه . دیشب عصبی شدم و بهش گفتم من یکیو دوست دارم . بهم گفت من شوهرتم تو چرا اینقدر نسبت به من سردی ؟

- دیگه باید چی کار کنم ؟

علی – یعنی تو نمیدونی این جسمتو که به من میدی نمیخوام ؟ من روحتو میخوام .

- علی اصرار نکن . نمیخوام دلتو بشکنم . تو آدم خیلی خوبی هستی ولی من نیستم . من یه خیانت کارم .

علی – د لعنتی بگو دردت چیه ؟ دو ماهه بیچارم کردی .

- من عاشقم . عاشق یه مرد دیگه . یکی که 3 سال تو نامه هاش و تلفن هاش گفت دوستم داره ولی بهم خیانت کرد . من نمیتونم فراموشش کنم . میفهمی ؟

گذاشت و رفت توی باغ و بازم سیگار لعنتی .

* * *

از اون شب به بعد که حدودا یه ماه و نیم می گذره من و علی فقط کنار هم میخوابیم و نقش یه زن و شوهر ور بازی می کنیم . هنوز نتونستم حتی یه ذره از مهرشو تو دلم جا بدم . صبح با سرگیجه از خواب بیدار شدم . بعدم یه حالت تهوع ولم نمیکنه . بی بی خانوم دایه علی میگه ممکنه حامله باشم . وقتی اینو گفت یه برق عجیب تو چشای علی نشست . رفتیم آزمایشگاه . گفت فردا معلوم میشه نتیجش .

من که چیزی حس نمیکنم . شاید اشتباه می کنه .

* * *

دارم فکر میکنم چه طوریاست که من با این همه حواس جمعیم فکرم به این نرسید که اگه حامله بشم نمیتونم از این خونه برم.

بعد از ظهر علی با ازمایش اومد خونه . یه دسته گل رز همراهش بود . وقتی دیدمش فهمیدم اونی که نباید بشه شده . با این که فقط یه شب اونم بر حسب وظیفم باهاش بودم ولی همون یه شب نطفه بچه ای رو بست که من الان نمیدونم واقعا چه حسی نسبت بهش دارم .

تنها شانسی که دارم اینه که علی مادر نداره . وگرنه با دیدن رفتار من با علی نمیذاشت آب خوش از گلوم پایین بره . وقتی اومدیم توی اتاق صورتمو بوسید و گفت – واقعا غافلگیر شدم عزیزم . خیلی هم خوشحالم .

- علی بهت گفتم خوشم نمیاد بهم نزدیک بشی بازم از موقعیت سوء استفاده کردی؟

بهش برخورد ولی با خنده گفت- تو زنمی ! سوء استفاده یعنی چی ؟!

- تو خودتم می دونی پایه ازدواج ما فقط پول بود نه چیز دیگه . با گذاشت این چند ماه حتی یه ذره هم بهت علاقه مند نشدم . حتی الانم که فهمیدم حاملم !

نشست روی تخت و سرشو گرفت تو دستش . آخ علی اگه اسفندیار نبود تو محبوب ترین آدم تو زندگیم بودی .

* * *

داشتم به بچگی هام فکر میکردم که بی بی خانوم صدام زد و گفت تلفن دارم .

-کیه ؟

با شک بهم نگاه کرد و گفت – میگه اسفندیار .

یه چیزی تو دلم ریخت . همونطور اونجا واساد تا ببینه من چی میگم . باید مواظب باشم .

- سلام .

اسفندیار – سلام . خوبی عشقم ؟

- ممنون . شما خوبید ؟

اسفندیار – شدم شما ؟ به همین زودی ؟

- چون من الان ازدواج کردم .

اسفندیار – نمیتونی الان حرف بزنی ؟

- نه . خبری ندارم ازشون .

اسفندیار – گوش بده شهناز . همه اون چیزایی که شنیدی دروغه . من چند روزیه برگشتم ایران . ما باید با هم حرف بزنیم .

- مهمونی ؟ نمیدونم باید ببینم علی آقا وقت واسه مهمونی داره یا نه . چه روزی هست ؟

اسفندیار – توی همین هفته یه روزی جور کن . من باید ببینمت شهناز .

- خونه عمو هستی ؟

اسفندیار – آره .

- پس بهت خبر می دم .

اسفندیار – بهت نمی گم دوستت دارم چون گناهه . مننتظر روزی میشم که واسه همیشه مال من بشی .

* * *

دو روز از صحبتم با اسفندیار میگذره ولی نمیونم به علی بگم یا نه . از یه طرف سرش با مریضی و عمل پدرش گرمه از یه طرف کارای کارخونش زیاد شده . شنیدم یه برادر داره که ایران نیست . همون زمان شاه رفته از ایران . به من چه ! خوش بگذره بهش .

امروز بابای علی عمل داره . با این که بعد از عروسیمون هیچکسو ندیدم ولی هنوز اون کینه احمقانه رو هم به پدر و مادر دارم هم پدر علی . اگه اون این پیشنهاد رو نمیکرد الان من اینجا نبودم .

* * *

دیروز بعد از ظهر به علی گفتم می خوام برم بیرون  . گفت میخواد باهام بیاد . تونستم به بهانه این که میخوام برای بچه خرید کنم و این که اون باید پیش پدرش باشه راضیش کنم .

زنگ زدم به اسفندیار و زدم از خونه بیرون . سر خیابون سوارم کرد . راه افتاد . همین طور که بهش نگاه میکردم و گریه میکردم گفت – خیلی خانوم تر شدی.

- تو هم خیلی پخته تر شدی .

ماشینو جلوی یه پارک نگه داشت .

اسفندیار – بهتره یه قدمی بزنیم . توی ماشین درست نیست بشینیم .

پیاده شدم . درا رو قفل کرد و توی پارک شروع کردیم به قدم زدن .

اسفندیار - بعد از اون قضیه من روم نمیشه تو چشای پدرت نگاه کنم .فکرشم نمیکردم پدرم بتونه همیچین کاری با بابات بکنه . اما بابات هم نامردی بابام رو تلافی کرد و تورو داد به یکی دیگه . بدترین کاری که می تونست در حق من بکنه . وقتی برگشتم نرفتم خونه . من بچه هام الان توی هتل هستیم .

جا خوردم . – اما تو گفتی همه اینا دروغه . اسفندیار تو گفتی دروغه .

نشوندم روی یه نیمکت – گریه نکن شهناز خواهش میکنم . باور کن برات میگم تو گریه نکن .

یه دستمال بهم داد . اشکامو پاک کردمو و گفتم – بگو .

اسفندیار – وقتی رفتم خیلی دلتنگت بودم . خیلی زیاد . دو سه هفته از اومدنم گذشته بود که یه شب دختر دوست بابام اومد . با این که نمیخواستم ولی تو رو در واسی پدرش باهاش رفتم دیسکو . مستم کردن و اون اتفاقی که نباید بیوفته افتاد . مجبورم کردن عقدش کنم . اون یه اشغال به تمام معنا بود . منی که رفته بودم درس بخونم آرامش نداشتم . خودمو با فکر تو و مشروب آروم می کردم . زنم که حامله شد تو خونه حبسش کردم تا موقعی که پسرم به دنیا بیاد نذاشتم بره دنبال یللی تللی . ادم فاسدی بود . اما برای مادرم یه عروس به تمام معنا . چون با پولای من و پدرش برای این که دلشو به دست بیاره کلی خرت و پرت میخرید و می فرستاد .

نمیخواستم در مقابل بچه ای که ناخواسته وارد زندگیم شده بود دینی به گردنم بمونه . یه شب نشستم با خودم فکر کردم من چه مرگم شده . چرا این همه مشروب میخورم . تصمیم گرفتم درسمو زودتر تموم کنم و برگردم .

 اما یه شب بازم منو مست کردن و بردن سر میز قمار! کلی پول باختم و وقتی دیدن دیگه چیزی ندارم ولم کردن . من و پسرم رو . می خواستم برگردم ایران . که یه روز یه بچه رو گذاشتن توی دامنم که اینم دخترته . با آزمایش دی ان ای معلوم شد که بله اینم بچه منه و من احمق بازم رو دست خوردم .طلاقش دادم و درسمو تموم کردم . واسه بچه هام هم پرستار گرفته بودم تا هم خودم خیالم راحت باشه هم کسی بهشون آسیب نزنه .  اون عکسی که برات فرستادن تا ببینی یکی از اون همه عکسیه که فرستاده بودم . اون خانوم و دو تا بچه هاش خانوم و بچه های دوستم بودن .

میدونم در حقت بد کردم .. اما من عاشقتم شهناز . حتی حاضرم به خاطرت بچه هامو بدم مادرم بزرگ کنه و من و تو با هم باشیم .

تو شوک حرفاش بودم . پس زن عمو وقتی کلی پز عروس با کلاسشو میداد پز بدبختی پسرشو می داد .

اسفندیار ملتمسانه گفت – تو که ازش طلاق میگیری مگه نه ؟

- فکر نکنم بتونم به این زودیا کاری بکنم .  آخه من ... من ...

اسفندیار – تو چی ؟ نکنه حامله ای ؟

- آره دست حدس زدی !

خنده عصبی کرد و گفت -  داری دروغ میگی مگه نه ؟

- کاش دروغ بود ...

اسفندیار – چند وقتته ؟

- سه ماه .

دیگه هیچی نگفت .

- اسفندیار من حالم خوب نیست . می شه منو برگردونی خونه ؟

رسوندم خونه . دو ساعتی هست که خونه هستم . علی هنوز بیمارستانه . میرم بخوابم بلکه فکر اسفندیار و علی و بچش کمتر داغونم کنه .

* * *

امروز سومه پدر علیه و من به بهانه بارداریم و حال بدم نمیرفتم مراسم . برای اینکه بابا و مامانم رو نبینم . نمیدونم کسی بهشون گفته من حاملم یا نه ولی بدونن هم اصلا برام مهم نیست . از دختر عمه علی خوشم نمیاد . خیلی بهش می چسبه . با این که علی بهش رو نمیده ولی بازم این دختره کار خودشو می کنه .

بیچاره علی . خیلی داغون شده آخه پدرو خیلی دوست داشت . با پیراهن مشکی و ته ریش جذاب تر به نظر میاد . فعلا با این اوضاع نمیتونم بهش بگم میخوام ازش جدا بشم . ببینم چی پیش میاد .

*  * *

امروز علی عصبی اومد خونه . داشتم میوه میخوردم . بهم گفت – بیا تو اتاقمون باهات کار دارم .

وقتی رفتم تو دیدم داره سیگار میکشه . کاری که هیچ وقت نمیکرد .

- طوری شده ؟

علی – چرا بهم نگفتی اسفندیار برگشته ؟

- آخه من نمیدونستم . اون روزی که پدرتو عمل میکردن زنگ زد و من فهمیدم ایرانه .

علی – چی میخواست ؟

- میخواست مهمونی بگیره گفتم معلوم نیست بتونیم بریم یا نه .

با شک بهم نگاه کرد – مطمئنی ؟

- چیو میخوای بدونی ؟

علی – این که حرفایی که امروز به زد راسته یا نه !

- چی گفته ؟

علی – این که بعد از به دنیا اومدن بچه ازم طلاق بگیری !

اشک تو چشام جمع شد – علی من نمیتونم این زندگیو تحمل کنم . من دارم دیوونه می شم . درک کن !

با عصبانیت بلند شد و گفت – من طلاقت نمیدم . این آرزو رو با اون پسره احمقبه گور ببر .
از اتاق زد بیرون . دراز کشیدم روی تخت و گریه کردم . کاری که همیشه می کردم . منو ببخش کوچولوی عزیزم . پا به پای من زجر کشیدی و اشکامو تحمل کردی
ادامه دارد....


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

تاريخ : یکشنبه 10 اردیبهشت1391 | 16:29 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.