X
تبلیغات
داستان آنلاین - رمان من دختر نیستم (2)
پدر برای انکه مغلطه کرده باشد خندید وگفت :((باشه عزیز دستت در نکنه حالا دیگه ما به درگاه خداوند بی لیاقت شدیم ؟))که عزیز به صرافت افتاد: (( ای بابا تو چرا به خودت میگیری ،من طرف صحبتم بهار است))مادر بغض بیخ گلویش را فشرد یک لیوان اب را به زحمت خورد وخنده ی تصنعیش سعی داشت کع خود را خونسرز جلوه دهد ، اما لرزش دستانش جکایت قصه ی دیگر داشت . ((زن عمو منصوره که حال مادر را میدید برای انکه غائله را ختم کرده باشد گفت :از قدیم گفتن بچه پسر یا دختر چه فرق به حال مادر ))ولی عزیز دست بردار نبود :((اتفاقا منصوره جان خیلی هم به حال مادر توفیر دارد ،پسر بیچاره ی من چه گناهی کرده که بعد از یک عمرکسب اعتبار ثروت وشهرت نبایس یک وارث یک جانشین ویا یک نشان از خودش داشته باشد وگرنه مادر که برایش بهتر هم میشه سهم الارث بیشتری به خودش میرسه ))زن عمو منصوره نگاه دلواپس خود را دزدکی به مادرانداخت وگفت :((ای بابا ،فرمایشات میفرمایید عزیز خانم دیگه این روزها پدر ومادر ها هر چه دارند وندارند برای بچه هاشون میخوان ،کی مال این دنیا رو با خودش اون دنیا برده هرکی داره تا خودش زنده است استفاده شو میبره وقتی دور از جان جمع مرحوم شد ...))که عزیز مثل شیر درنده وگرسنه حرف اورا برید وبا لحنی مسخره وتوهین امیز گفت :((ای کاش که میراث پسرم را این دخترهای طفلک میخوردند ،غافل از اینکه همه اش میرود در حلق داماد ها ،یعنی پسر مردم ))پدر خسته از این بحث های بی فایده خنده ای به مضحکه کرد وگفت :((انگار نه انگار که من هم سر این سفره نشسته ام مرا کشتند ودفنمم کردند وارث ومیراثم را هم تقسیم کردند ،رفت ))وبا این صحبت پدر همه به جز مادر که هر لحظه ممکن بود بغضش بترکد ، از ناچاری به شهلای بیچاره تشر زد :((تو باز هم دست ورو نشسته پشت سفره نشسته ای ؟)) وبعد دست شهلا را گرفت وسالن را ترک گفت ، عزیز خوشحال از غم مادر لبخندی موزیانه زد وگفت :((چوب رو که برداری گربه دزده فرار میکنه ))پدر خودش را به نشنیدن زد وبرای اینکه همه چیز را عادی جلوه دهد گفت :((این شهلا همیشه از اب فراریه))عزیز به سرعت جواب داد :((دختر پا تو کفش ننه اش میزاره ))پدر که دیگربا این حرف عزیز از کوره در رفته بود با عصبانیت خطاب به عزیز گفت :((عزیز تو را به خدا بس کن ،مگه این بهار بیچاره چه هیزم تری به شما فروخته غیر از اینکه با این حالش چند ساعته داره سر پا اشپزی میکنه !!!))عمو وثوق هم به دنبال حمایت پدر ابراز داشت :((اخه عزیز جان خوبیت نداره این بهار خانم خیلی زن خوبیه خیلی زحمتکشه ))وبعد نوبت به زن عمو منصوره رسید :((اره واالله ،اصلا این حرفا سر سفره ی غذا خوبیت نداره عزیز نفس محکمش را از بینی اش بیرون داد وچشمانش را به شهین تیز کرد وگفت :(( تو چی شهین ؟))وبعد به شهرزاد توپید که :((تو چطور ؟شماها حرفی حدیثی فرمایشی نصیحتی ندارید ،تعارف نکنید ،امری ، نهی هر چه باشد رو کنید ، مثل اینکه اینجا فقط من کافر الله شدم ،اره ؟))... اون دختره پاپتی تازه به دوران رسیده از خیر سر من از خودمن هم عزیز تر شده اره ؟))با این صحبت عزیز همگی ساکت شدند وبی سر صدا مشغول غذا خوردن شدند ومادربعد از مدتی نه چندان کوتاه با چشم های قرمزی که حاکی از گریه ی مخفیانه اش بود با شهین بر سر سفره حاضر شدند ومثل دیگران ساکت وبی اشتها به غذا خوردن بسنده کردند .
ان شب بعد از صرف شام وبعد از شام عزیز برای خواب به یکی از اتاق های بالا که از قبل برایش تدارک دیده بودند رفت وزری خانم نیز که ورودش برای همه غیر منتظره بود وبه ناچار با عزیز هم خواب شدند وان شب مادر غصه دار بود چرا که نهایت سعی وتلاش خود را کرده بود تا مادر شوهرش را از خود راضی نگه دارد وشاید هم دلش را به دست بیاورد اما همه ی تلاشش بی حاصل مانده بود . اشک های ریز شفافش به سرعت وبی اختیار از گوشه چشمش فرو می افتادند .پدر که داخل اتاق شد او گریه اش فزونی گرفت درست مثل کودکی که می خواهد با گریه اش بر اطرافیانش تاثیر بگذارد وان ها را بسوی خود بخواند پدر کنار مادر لبه ی تخت نشست چانه ی اورا بالا گرفت ومدتی را به چهره ی زیبای او که حالا در هوای نیمه تاریک اتاق این زیبایی برایش تشدید میشد خیره ماند وگفت :((میدونی بهار جان وقتی گریه می کنی خیلی خوشکل تر میشی ؟ اگر دلم برای این اشک ها این چشم های قشنگت نمیسوخت ازت میخواستم تا صبح گریه کنی ومن هم به تماشا بنشینم )) مادر بر دست پدر بوسه ای زد ((دلم پره ،اتابک خان )) پدر خرمن موهای خرماییش را نوازش کرد وسر اورا بوسید اما مادر غصه دارتر وخسته تر از ان بود عشوه های شیرینش را برای پدر هویدا سازد پدر در گوش مادر نجوا کرد: ((تورا به خدا تحمل کن عزیز چند صبایی مهمان ماست واز دست من که ناراحت که نیستی ؟)) مادر با سکسکه گفت :((خدا نکنه ))پدر لبخندی زد وبروی تخت غلطید چشم به سقف دوخت وگفت :((گفتم که گریه ات را تمام کن ))مادر در حالی که سعی میکرد قبل از پایان دادن به اشک هایش سکسکه هایش را بخورد با لحنی سوزناک گفت :((چرا این عزیز خانم اینقدر به من سر کوفت میزنند؟من که تمام تلاشم را کردم که ایشون راضی باشند )) راستش نمیدانم از وقتی که رفته فرنگ اخلاقش بدتر هم شده ،خودت که میبینی حتی طرز راه رفتن ولباس پوشیدنش با قبل کلی توفیر دارد اما تو احترامش کن حرمت امامزاده با متولی است
مادر با دستش اشک های روی گونه اش را محو ساخت وگفت :((نکنه شما هم مثل عزیز از اینکه تا بحال بارم پسر نبوده مشوشید ؟))پدر غلتی دیگر به روی تخت زد وگفت :((ا ی بابا زن راضی مرد راضی گور بابای ناراضی ))مادربا این جمله ی پدر به وجد امد ودانست که دراین مورد اشتباه فکر میکرده او نیز به روی تخت دراز کشید ،همانطور که به پدر که حالا چشمانش را مینگرسیت گفت :((اتابک خان ؟))
-بله؟
-اگر بازهم بارم دختر بود چی؟باز هم راضی هستید ؟
پدر باکلافگی گفت :((باز هم مثل دختر های چهارده ساله بهانه گیر شدی برو چراغ را خاموش کن خودت که میدونی امشب را خیلی خسته ام))ومادر هنوز از شیرینی جواب گذشته ی پدر فارغ نشده از طفره ی پدر در جواب دوم خودش به واهمه افتاد ناچارا به سختی از جایش بلند شد چراغ را خاموش کرد مادر عاشق سیاهی امیخته به سکوت شب ها بود ولی ان شب را تا به صبح از فکر وخیال نخوابید. اما هر چه بیشتر فکر میکرد بیشتر کلافه وسرگردان می شد.در ان میان افکاری کودکانه وغیر واقعی نیز با خود کرد که خودش به افکارش در دلش می خندید اما بعد خود اندیشید شاید اگر زمانی چاره ای جز این نبود باید با همین افکار به دغدغه هایم پایان ببخشم .عزیز هر روز را بهانه جو تر از دیروزش می شد کنایه هایش پایان نداشت بخصوص این که دوباره به مادر رسیده بود وداغ دلش تازه شده بود مادر به تازگی نه ماهه شده بود هر چه بیشتر از زمان حاملگیش می گذشت دلش اشوب تر می شد شب ها را تابه صبح از فکر وخیال چشم بر هم نمی گذاشت ووقتی چشمانش گرم می شدندصبح های خیلی زودشده بود که دیگر از ترس عزیز جرات خوابیدن نداشت چرا که اگر از راه می رسید واو را در رختخواب می دید او را تنبل وتن پرور خطاب می کرد وبه پدر می گفت :((این قدر که بی حال شده حتما بارش دختراست))واتش به جان مادر می کشید هنوز یک هفته از ورود مادر به اخرین ماه ابستنی اش نگذشته بود که قابله ای را به خانه اوردند ویکی از اتاق خواب های خانه که خیلی وقت بود متروک شده بود به دستور پدر برای اقامت این قابله به تازگی از شوهرش جدا شده بود وجایی نداشت وبه گفته ی مردم در مسجد می خوابیده وچون مادر در زایمان گذشته اش هفت روز زودتر فارغ شده بود پدر این ار را برحسب احتیاط قابله را خیلی زودتر خبر کرده بود قابله زن مهربان وساده ای به نظر می رسید لاغر اندام بود وقد متوسطی داشت ،ترک زاده بو وفارسی سخن .......

بیست و هفت ساله که پوستی بسیار سفید ،بینی کوچک و چشم و ابرویی مشکی داشت اما صورتش بیش از حد لاغر بود و وسط فرق سرش به اندازه یک سکه یک قرانی خالی بود،اسمش منیژه بود و می گویند بعد از این که برای شوهرش بچه اورده شوهرش او را طلاق داده او نیز بچه را به هووی نازای خود سپرده و خود چند روزی است که در مسجد می خوابد ،از ابتدا نیز قرار بر این بوده که هووی این قابله مادر باشد اما خود ان زن اظهار داشته که از طرفی دستش به بچه بند است و از طرفی دیگر دست و پنجه منیژه را بیشتر از خود قبول دارد. این بود که او را به خانه اوردند بودند و اتاق نسبتا مجهز و مرتبی را برایش ترتیب دادند که کلی از این بابت خرسند شده بوده و مادر او را یک نظر دیده و پسندش کرده بود . سه روز بعد از امدن قابله به خانه مادر همان طور که دست به پهلو در حال قدم زدن در خانه است و امورات خانه را از نظر می گذراند از لای یکی از درها پنجدری چشمش به عزیز می افتد که یک دستش را زیر سرش گذاشته پاهایش را دراز کرده و با پدر که جلوی او چهار زانو نشسته گرم صحبت است . خوب که دقیق می شود صدای مضطرب پدر را می شنود که خطاب به عزیز می گوید :"تو را به خدا قصاص قبل از جنایت نکنید."این است که بی اختیار گوش هایش تیز می شود و حس کمرنگ کنجکاوی اش این بار بیش از پیشش پر رنگ و تحریک می شود ،بعد یک حس درونی به او ندا می دهد که موضوع بحث شوهر و مادر شوهرش خود او ست .خودش را بیشتر به در نزدیک می کند و در حالی که گوشش را به در می چسباند از لای نیمه باز در نگاهش را به دا خل تیز و باریک می کند و باز هم صدای مضطرب پدر را می شنود :"عزیز جان قبول کن که بهار کدبانو ؟"و بعد خنده مسخره عزیز"کدبانو؟نکنه به خاطر دست پخت مزخرفش می گی .با ان غذاهایی که می پزه درست مثل اب دهن مرده می مونه پدر سرفه ای می کند و می گوید :"ای بابا !"و عزیز با اتکا به نفس وافری ادامه می دهد :"چیز خورت کرده بیچاره!"
- چیز خور... بس کن عزیز ،گناه داره ،اصلا مشکل شما با بهار چیه ؟
- یعنی می خوای بگی خودت هم مشکلی با این ایکبیری نداری؟
- اگر منظورتان بچه پسر است ،که می بینید هنوز فارغ نشده ،که شما دارید قصاص قبل از جنایتش می کنید.
عزیز خنده ای مضحکانه کرده و ادامه می دهد:
- اتابک خان تو بگو نه می گم .....،چقدر ساده ای پسر،تو دیگه مثل پدر خدا بیامرزت این قدر ساده لوح نباش ،فقط که نباید بازو قوی کنی ،فکرت هم باید قوی باشد ،این دختره تا به حال سه شکم دختر زاییده ،اگر ندیدی این دفعه هم بارش دختر بود تف بنداز تو روی من
- عزیز جان ،من غلط بکنم کمتر از گل به شما بگم ولی
- ولی چه؟....
ئ پدر با اکراه فراوان :"ولی شما مطمئنید؟"
- معلومه که مطمئنم.
وبعد از مدتی که هر دو در سکوت با خود می اندیشیند عزیز ادامه می دهد:
- تا کی می خواهی با برادر زاده ات عشق بازی کنی ،هان؟خودت پسر نمی خواهی ؟یکی که عصای دستت بشه ،حافظ اعتبار و شهرت و مال ومنالت ،امید زندگیت ،دختر ها که دیر یا زود شوهر می کنند و می روند ،آن وقت علی می مونه و حوضش ، تازه اگه تعداد دختر هات چهار تا نشه ،ببینم می خواهی هر چه داری بزاری واسه چهار تا دوماد گردن کلفت که برات بخورند و به گور بابات بخندند؟
و بعد تن صدایش را کمی پایین آورد و گفت :
- باز هم می گم .این زریه خوب دختریه ، خواهر همان داماد لایقی است که خودم برای خواهرت لقمه گرفتم دختر مرحوم بشیرالدوله ،خان خان ها ،همین الانم که اسمش می یاد کمر ها خم می شه و زبون ها بسته از وقتی هم که فرنگیس با رضا عروسی کرد و رفت فرنگ ،زری رو هم با خودش برد، که این جا تنها نباشه ،دختر خوبو نجیبیه ،برای همین هم با خودم آوردمش تا تو هم پسندش کنی و خیال خودم و خودت را راحت کنی ،هر چند خودش هنوز چیزی نمی داند اما این قدر دختر مهربان و سر به زیر سایه که مطمئنم روی حرف من حرف نخواهد زد.
و پدر با تردید می پرسد:"خوب اگر این قدر که شما تعریفش را می کنید خوب است ،چرا شوهر نکرده مثل این که بیست و دو سال هم دارد."
و بعد خوشحال از آن که پسرش را تا حدی با خود هم سخن و هم رای ساخته بلند شده و از هیجان سر جای خودش زنو می زند و می گوید :
- خوب دلش نمی خواسته شوهر فرنگی بکنه حرفش هم این است که من دلم یه مردایرونی می خواد ،نامرد ایرونی به غیرتش و نازن ایرونی هم به غیرت مردش و تازه این که پاریس که مثل این جا نیست ،پاشن برن خواستگاری بله بگیرن اون جا تا پسر با دختره راه رابطه نا مشروع باز نکنه و خلاصه هزار تا چیز دیگه که زیر بار نمی ره ازدواج کنه و خوشا به حال من وخودت که این زریه ،اهل این حرف ها نیست ،از همین جا بفهم که چقدر نجیبه ،لقمه خود من و توئه ،به سال نکشیده واست یه پسر کاکل زری می یاره که آب از لب و لوچه ات راه بیفته این بهار را که می بینی باغ تفرج است و بس ،میوه نمی دهد به کس ، بی خود بهش نه دل ببند و نه به پسر دار شدن خودت امید وار باش منو که می بینی آرد هامو ریختم و الکم اویختم اما چه کنم که دلم برای تو شور می زنه ،خیلی به خاطر تو مشوشم.
- گیریم که حرف ها ی شما هم درست و هم شدنی ،ان وقت با بهار چه کنم؟خیلی زود رنجه ؟جوونیشو به پام گذاشته آخه بعد از یک عمر زندگی چی به من می گه ؟
و عزیز از این صحبت پدر خشمگین شده و با صدایی بلند تر از گذشته اش جواب می دهد :"مثلا چی می خواد بگه ،خیلی هم دلش بخواد که از خونه بیرونش نمی کنیم ،تازه یه خانوم می اری که حداقل آداب و رسوم زندگی و تربیت کردن بچه را ازش یاد بگیر ،دختره پاپتی یادش رفته چطور بی جهاز آوردمش خونه پسرم، کنیزیتم می کرد از سرش زیاد بوود ،اگر خواست حرفی بزنه خودم...
که پدر با کلافگی حرف عزیز را بریده و می گوید :"حالا که فعلا فارغ نشده ،تا بعد هم خدا بزرگه "و عزیز با تمسخر جواب می دهد:"تخم مرغ کردن و به دیوار زدن تو همان و اهن سرد کوبیدن هم همانا ،با من رو راست باش ،بی خود این همه راه را نکوبیدم تا این جا امدم تا اگر این زن اجاق کور شما باز هم بارش دختر بود دست این دختره را بذارم توی دستتو برم ،دیگه همم حوصله طفره رفتن و مردد بودن تو را ندارم ،یک کلام ختم کلام قبول می کنی یا نه ؟
پدر مدت کوتاهی را در سکوت غرق شده و سپس جواب می دهد :"اگر بهار طبق فرمایش شما باز هم بارش دختر بود ،باشه من حرفی ندارم "عزیز لبخندی شیطانی به روی لبانش نقش می بندد و با لحن چاپلوسی می پرسد :"بگو به ارواح خاک پدرم "پدر عزیز را خیلی محکم بیان می کند و همان دم رنگ از رخسار مادر پریده و همان جا تکیه به در به روی زمین سر خورده و نقش زمین می شود ،پدر عزیز هردو شتاب زده به جانبش می شتابند و پدر همان طور که بالای سرش ایستاده او را صدا می زند "بهار ؟بهار؟"و مادر به آرامی چشمان خود را به روی آنها می گشاید که حالا بالای سر او ایستاده و یکی با خشم و غضب و دیگری غرق در شرم و اضطراب به او چشم دو خته اند . پدر فریاد زنان زینت را صدا می کند و زینت به محض دیدن مادر بر سر خود می کوبیده و در حالی که خود به یکی از کلفت ها دستور می دهد آب قند و عرق بید مشک برایش بیاورند زیر سر مادر را گرفته و کمک می کند تا سر جایش بنیشیند و پدر همان جا کنار مادر زانو زده و در حالی که از شدت شرم دستانش خیس عرق شده ، دست به مو های مادر کشیده و سعی در تسلی خاطرش را دارد ."بهار جان ،حالت خوبه ؟عزیز قری به خودش می دهد و می گوید :"اداشه اتابک خان هر چند با همین ادا و اصول ها بوده بند دستور پاره کرده "پدر خود آب قند را از زینت گرفته و به مادر می خوراند ،مادر که شربت را تا انتها می خورد کمی حالش بهتر می شود و تازه یادش می اید چه بلایی بر سرش امده و ان وقت اشک است که از چشمانش سرازیر می شود و عزیز با بدجنسی هر چه تمام تر دستانش را به کمر می زند و رو به مادر تشر می زند :"خوبه ،خوبه ،خودتو جمع کن "و مادر که از این تشر عزیز طالقتش سلب می شود با ناله می گوید :"شما از جان ما چی می خواهید ،چرا نمی گذارید راحت زندگی بکنیم ؟"با شنیدن این سخن بسیار غیر منتظره از جانب مادر،عزیز رنگش مثل گچ سپید شده و در حالی که پرده های بینی اش از شدت خشم می لرزد بر سر مادر فریاد می زند:"دستم درد نکنه !گل بود به چمن نیز آراسته شد ،حالا دیگه تو روی من وای میستی؟"و بعد رو به پدر کرد و با خشم می گوید :"بفرما تحویل بگیر اینم از خانم با وقار و با کمال شما ،خبر نداری مار تو استینت پرورش می دادی "و مادر در حالی که سعی می کند به زحمت از جای خود بلند شود می گوید :"قصد جسارت نداشتم ولی تمام صحبت های شما را شنیدم "و رویش را از پدر بر می گرداند
،عزیز که حالا دستانش را از شدت حرص و خشم مشت کرده فریاد می زند :"خوب غلطی کردی که شنیدی ،خیلی روت زیاده ،خیلی دم در آوردی ،دختر سید جواد غوره نشده واسه من مویز شده ،ای کاش دستم می شکست و هیچ وقت تو رو بی مال و جهاز نمی آوردم تو این خونه دلم خوش بود که جهازش نجابتشه ،نگو این دختره حیا رو خورده آبرو رو قی کرده ،نگو که برای پسرم زن که نگرفتم هیچ ،تف سر بالا انداختم ،پدر که دیگر طاقت دیدن تشر های عزیز به مادر که در حال رنگ به رنگ شدن بود را نداشت بر سر خود عزیز تشر زد :"بس کن شما هم عزیز ،نمی بینی بارداره ؟"عزیز که از جانب داری پدر از مادر حسابی از کوره در رفته بود رنگش مثل تربچه قرمز شد و گفت :"به خاطر این نکبت اجاق کور سر من داد می زنی ؟جفت پاهام قلم بشه اگه دیگه پا تو این خونه بزارم و بعد خودش را از پنج دری بیرون انداخت و هوار زد زری؟زری؟بیا باید بریم"و بعد از مدت کوتاهی زری شتاب زده و شگفت زده حاضر شد عزیز دست او را محکم گرفت و در حالی که او را با خود به بیرون از خانه می برد زیر لب فحش و لعنت بود که نثار مادر می ساخت مادر که خشم و التهاب عزیز را می دید به دنبالش دوید گوشه دامنش را گرفت و همان جا رو زمین نشست:"تو را به ارواح خاک شوهرتان نروید من غلط کردم قصد جسارت نداشتم "عزیز دامن خود را از چنگ مادر بیرون کشید:"خفه شو ،دهانت را آب بکش ،توبه گرگ مرگ است "و با زری خانم به راه خود ادامه داد.مادر هم همان جا مثل انار ترکید و شروع کرد به گریستن و خود را در درگاه وجدانش محاکمه کردن که چرا شیطان در جلدش رخنه کرده و چنین گستاخانه با عزیز بحث کرده چرا که عزیز زن با نفوذ و مقتدری بود و او با این کار تنها گره اش را کور کرده بود وبس.زینب که از گریه مادر خود نیز به گریه افتاده بود زیر بغل مادر را گرفت و او را به اتاقش برد ،پدر به محض ورود مادر از اتاق خارج شد و در را محکم به رویش بست و مادر هم دانست که خود پدر نیز از او شاکی و عصبانی است .تنها کاری که می توانست بکند این بود که از زینت که سواد قرانی داشت بخواهد که سوره ایت الکرسی را تلاوت کند شاید که دل آشوب زده اش ارام بگیرد اما مادر ان روز تا به شبش ارام نگرفت تا اینکه راس ساعت 9 همان شب درد زایمان بر او فایق امد .پدر برای انکه دل عزیز را بدست اورد یکی دو ساعتی می شد که همراه دختر ها به خانه عمو وثوق رفته بود در این حین قابله هم غیبش زده بود و زینت دیگر خدمه در به در به دنالش خانه را جستجو می کردند ولی خبری از او نبود .به ناچار یک خشت اب جوش ،حوله و دستمال و قیچی را در اتاق گذاشتند و در جواب مادر که از درد به خود می پیچید و فریاد می زد قابله را خبر کنید ناچارا ساکت و مبهوت باقی ماندند تا اینکه یکی از زن های خدمه فریاد براورد که :"پیدایش شد ،پیدایش شد "با این خبر همه شادمان شدند .قابله که از درد زود رسش مادر حیرت زده شده بود اصلا امادگی قبلیش را نداشت دست پاچه همه را از اتاق خارج کرد حتی در را پشت سرش قفل کرد و بعد در دهان مادر پارچه تمیزی گذاشت و دست به کار شد مادر که این بار درد زایمانش از دفعات گذشته اش به کرات افزایش پیدا کرده بود از درد زیاد ملافه را چنگ می زد و صورتش پر شده بود از ذرات پراکنده عرق اما قابله زرنگ تر از ان بود که میدان را خالی کند و بالاخره بعد از مدتی نچندان طولانی ببچه را از شکم مادر خارج کرد و بر پشتش کوبید .صدا ی گریه بچه که بالا رفت صدای صلوات منتظرین پشت در و در پس ان هلهله و شادیشان نیز به هوا بلند شد و قابله در جواب انها که دستگیره در را فشار می دادند و می خواستند هر چه زود تر وارد اتاق شوند فریاد زد :"مادر و بچه هردو خدا را شکر سالمند ؛من هم تا بچه را نشویم در را به روی کسی باز نمی کنم "مادر که از شدت درد و خستگی از حال رفته بود به زحمت چشمانش را باز کرد و از قابله که پشت به او در حال شستن بچه بود با اکراه و وحشت هر چه تمام تر پرسید :"دختره؟"و قابله مدتی را مردد در سکوت خاموش ماند آنگاه حوله را به دور بچه کشید و گفت بله .با شنیدن این جواب مادر چشمانش را بست ،دختر بودن نوزادش همانا و تقسیم عشق با هوویی تازه همانا حالا دیگر باید خودش را برای رقیب جدیدش اماده کند و اتابک مرد امال و زندگی و ارزو هایش را که یک تار مویش را با دنیایی جلا و ثروت معاوضه نمی کرد با گماشته عزیز به تقسیم بنشیند .و همان طور که از شدت درد نای گریستن نیز نداشت نفسش به شماره افتاد قابله سینه مادر را از زیر پیرهنش خارج ساخت و بچه را به اغوش مادر سپرد تا شیرش دهد ولی بچه تنها می گریست و سینه به دهان نمی گرفت مادر سرش را به علامت تاسف تکان داد قابله سینه لاغر خودش را از لای درز پیراهنش خارج ساخت و در دهان بچه گذاشت و نوزاد این بار سیینه قابله را گرفت و خاموش ماند و مادر در حالیکه از غصه فراوان فرصت اندیشیدن نداشت تنها یک کلمه گفت :"تو ...و .."از اتمام جمله اش عاجز ماند قابله بر پیشانی بچه بوسه ای زد و گفت بچه خودم 10 روزش بود که از من گرفتنش حالا باید 22 روزه باشد اما فکر نمی کنم به خوشکلی نوزاد شما باشد"مادر اهی کشید و گفت "چه فایده"صدای اعتراض منتظرین پشت در مادر را بیش از پیش کلافه می کرد این بود که قابله باز هم فریاد براورد :"صبر کنید تا بچه شیرش را بخورد"تا این اینکه ضربه هایی محکم به در فرو امد و صدای محکمو بلند پدر :"در را باز کنید می خواهم بچه را ببینم "قابله صدای پدر ار که شنید مانده بود از ترس خودش را خیس کند . بچه را از سینه ی نیمه گرسنه جدا کرد و گفت :"خاک بر سرم نمی دانستم جناب اتابک خان پشت در هستند "و خواست که از اتاق خارج شود که مادر وحشت زده صدایش زد :"منیژه ؟"رویش را به جانب مادر با ز گرداند و گفت :"جانم خانم ؟"مادر وحشت زده سینه ریزی را که قبل از زایمان از گردن باز کرده بود از زیر بالش در اورد و به طرفش دراز کرد ،چشمان قابله از تعجب گرد ماند :"این همه چشم روشنی ؟"و مادر بدون هیچ توضیحی گفت :"فقط برو بگو بچه من پسر بوده "قابله متعجبانه در جایش خشکش زد ،مادر با صدایی لرزان و بغض الود گفت :"تو را به خدا برو ،بگو،اگه بفهمن دختره سرم هوو می اورند.،تو برو بگو من بعد از این که مادر شوهرم به فرنگ برگشت همه چیز را به خان می گم و خودم گناهش را به گردن می گیرم "قابله باز هم مردد ایستاده بود ،مادر دوباره عجز هر چه تمام تر ملتمسانه گفت:"برو دیگه ،هر چه بخوای بهت میدم ،برو "قابله سینه ریز را با تردید هر چه تمام تر از دست مادر گرفت و در پستان بندش گذاشت و یک کلام گفت :"باشد"و خواست از اتاق خارج شود که مادر وحشت زده پرسید:"همین طوری می بریش ؟"قابله خنده ای مرموز زد و گفت :"هواسم هست"در اتاق را گشود و رو به جماعتی که از خدمه گرفته تا عمو وثوق و زن عمو منصوره و پدر به انتظار ایستاده بودند با صدایی لرزان اما طبیعی و محکم گفت :"مبارک باشد بچه پسر است و سالم"و او را به دست پدرش سپرد این بود که صدای کل زن های خدمه به هوا رفت و اشک شوق در چشمان پدر حلقه بست و زن عمو منصوره در حالی که اسپندی را که دود کرده بود بالای سر پدر و بچه می چرخاند و از خوشحالی گریسته و برای تشکر از لطف خدا صلوات ختم می کرد !

پدر دست مادر را گرفته بود وکنارش بر روی تخت دراز کشیده بود اما چشمان مضطرب ما در او را نیز مضطرب می ساخت :((بهار خانم خوشحال نیستی ؟))
-چرا خیلی .
-پس این اشک ها برای چیه ؟
مادر با دستمال سفیدش چشمان قرمزش را پاک کردوگفت :
-اشک شوق.
پدر لبخندی از روی رضایت زد وگفت :((ماشاالله مثل قالی کرمان هرچه بیشتر ازت میگذره قشنگ تروجوون تر میشی !))
مادر به زحمت خندید ،حالا دیگر عذاب وجدانش در پس دروغ بزرگی که گفته بود جملات شیرین پدر را به طبعش حتی تلخ نیز ساخته بود پدر دستش را داخل موهای مادر کرد وپیشانی اش را بوسید وگفت :((می دانستم که برای من پسر میزایی،خوب عاقبت به خیرم کردی))
مادر با بی حالی پرسید :((حالا دیگر قصد نداری هوو سرم بیاری؟))
پدر با صدایی بلند خندید وگفت :((مثل اینکه بلد نیستی بهتر از این برایم ناز کنی؟))مادر لبخندی کم رنگ بر روی لبانش نقش بست وبا تردید پرسید :((حالا از من راضی شدید ؟))پدر زیر لب گفت :((از اولش هم بودم .))
-اما عزیز چه ؟هنوز هم حتما از من شاکین ؟
پدر غلتی زد گفت:((مهم نیست ،مرور زمان همه چیز را رام میکند ))وبعد در حالی که برق در چشمانش میجهید گفت:((دلم میخواهد اسم پسرمان را شاهین بگذاریم ))مادر با تردید تکرار کرد ((شاهین؟ ))
-اشکالی داد،مادر کمی فکر کرد ودستپاچه جواب داد:سلطان چطوره ؟
پدر سرش را به علامت نفی تکان داد ومادر این بار با اشتیاق تصنعی اظهار داشت :((عزت دیگر خوب است ))پدر کمی به انتخاب مادر اندیشید وگفت:((به دل من نمیشیند )) مادر اخرین تیرش را هم زد :((شهروز دیگر خوبه )) پدر با دلخوری گفت :((مگه همون شاهین چه اشکالی داره ؟غیر از این که ادم را یاد قدرت واوج وزیبایی می اندازد ؟ومادر مه دیگر می بایست تسلیم شود چرا که اصرار بیشتر از ان را بر پیشنهاد اسامی دو پهلویش را امیدوارانه نمی دید ناچارا گفت :((باشد ،همون شاهین خیلی هم قشنگه ))ولی همان دم فکری بکر به سرش زد که خیلی زود اندیشه اش را به زبان راند :
-راستی اتابک خان ،این منیژه خانم قابله پسرمان خیلی زن کاردان ولایقیست شیرده هم هست ومن از این زن راضیم امروز صبح که برایم درد دل می کرد ومی گفت شوهرش از زن اولش حامله نمی شده با این در به در ازدواج کرده بعد طفلکی بچه دار شده ،اون هم یک پسر کاکل زری این قدر اذیتش کرده که مجبور شدهبچه را به هوو وشوهرش سپرده وبگه مهرم حلال جانم ازاد خلاصه طلاقشو گرفته و رفته مسجد تا اینکه ما عقبش فرستادیم .
پدر خنده ای کوتاه کرد وگفت :((اخه این بدبخت بیچاره همه چیزش برعکس ادمیزاده ))پدر که کم کم چشمانش از خواب سنگین می شد پرسید :((خوب حالا می گی چه کار کنم ؟))
-هیچی دیگه ،می گم از همین منیژه قابله می خوایم که دایه شاهین باشه هم من از او مطمئنم وهم شیرده است وهم این که ثواب کردیم .
پدر کمی فکر کرد وپرسید :((واقعا زن مطمئنیه ؟))مادر لبخندی برای جلب رضایت پدر زد وگفت :((اگر مطمئن نبودم که بچه ی یک روزه دستش نمیدادم بخصوص حالا که بچه را پیش خودش خوابانده تا نصفه شب اگه از خواب پرید شیرش را بده !
پدر که حالا صاحب پسر بچه شده بود انگار که سلطنت ارض زمین را به دستش سپرده بودند بادی در غبغب انداخت وگفت :
-باشد پس خودت فردا با این خانم صحبت کن برایش خط ونشان بکش باید از شاهین مثل چشمانش مراقبت کنه اگه کارش خوب بود مواجبش را هر ماه توافقی خواهیم داد خوبه ؟
مادر نفس عمیقی بابت ارامش نسبی خود کشید وگفت :((بله...شب بخیر ))
و اینگونه بود که نام شاهین را بر من گذاشتند ومنیژه خانم از ان پس به دایگی ام منصوب شد وحالا همه خانه او را بهدایه منیژه می شناختند وهمه شهر نیز مرا پسر یکی یکدانه اتابک خان ،شاهین میدانستند .
منصور وحشت زده دفترچه را بست ،هضم ان چه را که خوانده بود .....
منصور وحشت زده دفترچه را بست ،هضم ان چه را که خوانده بود برایش سخت درناک والبته نامحسوس وغیرقابل قبول بود:((نه امکان نداره دروغه ،دروغه مزخرفه ...یعنی شاهین پسر نیست ؟از جایش بلند شد ودر حالی که در اتاق به دور خودش قدم میزد سعی کرد بر خود مسلط شود اما مگر می توانست به ذهن مشوش ومغشوش خود را حتی برای ثانیه ای التیام بخشد ؟!
((امکان نداره من وشاهین خیلی به هم نزدیک بودیم ولی ...خدایا یعنی این ها واقعیته یا فقط یک داستان ساده است ؟)) تنها کاری که می توانست بکند تا برای سوال های مشکوک ذهن خود جوابی مناسب پیدا کند این بود که ادامه نوشته های شاهین را دنبال کند پس دوباره سر جایش نشست وبا دستانش که حالا خیس از عرق بود دفترچه را گشود .
از دلهره های مادر ، عذاب وجدان وتشدید نگرانی هایش که بگذریم تولد من روح تازه ای به خانه دمیده بود پدر که حالا دل تو دلش نبود دستور داده بود تا هفت شب و هفت روز همه شهرمیهمان او باشند در این حین خانه پر شده بود از میهمانان وقت وبی وقتی که با چشم روشنی در انجا حاضر میشدند عزیز حتی بعد از تولد من نیز به خانه بازنگشت ودلش را از کینه مادر خالی نساخت بلکه پیغام هم داده بود که اگر چشمش به مادر بیفتد مادر هرچه ببیند از چشم خودش است وبس
اما در عوض رابطه اش با پدر خوب وروشن بود پدر بعد از تولد من گویی که سال ها جوان تر شده بود اما بر عکس او مادر خیلی خسته افسرده ومنزجر به نظر می رسید وبین خدمه خانه صحبت وشایعه از این بود که مادر به علاقه وافر پدر به من حسادت می ورزد اما جقیقت این بود که مادر دست اویز به عذاب درونی وجوان خویش وانتظار برای رفتن عزیز از ایران ودلهره فاش این راز بزرگ برای گدر بی رمق تر از ان شده بود که مثل گذشته حتی لحظه ای را در کنار دخترانش باشدو یا اینکه به امور خانه درست وحسابی رسیدگی کند تنها از صبح تا شام را در اتاق خودش را حبس میکرد وانقدر با افکار هراسناک خود گل اویز میشد که خسته وناتوان خواب چشمانش را می ربود وهیچ کس در ان خانه ی درندشت به جز دایه منیژه از دل خونی وملتهب مادر خبر نداشت زنی که مبارزه ای سخت برای حفظ شوهرش که تا سر حد مرگ دوستش میداشت به حقه ونیرنگ متوسل شده بود وچون این سرشت ا ذات پاک وصادقش متضاد بود از همین تضاد که دلش میسوخت واه از نهادش بلند میشد وحالا میدانست که بی جهت گرفتار مصیبت عظیم شده ،مضیبتی که جتی اگر میبایست با هوویی کنار هم زندگی میکردند خیلی کم رنگ تر از این برایش جلوه میکرد اما دیگر حکایت او شده بود مصداق یک لحظه غفلت ویک عمر پشیمانی که دیگر پشیمانیش بی فایده به نظر میرسید ، که چرا که هر چه بیشتر از روز تولد من میگذشت ، تاوان گناهش سنگین تر وزبانش از بیان حقیقت عاجز تر میماند ، بخصوص وقتی که ان همه شور واشتیاق را در پدر به پاس پسر دارشدنش میدید وحتی خود به وضوح احساس کرده بود که علاقه ی پدر نسبت به خود او نیز دوچندان شده اما افسوس که دیگر این تشدید علاقه او را ارضا نمیساخت ودر قبال تاوان سنگین وهنگفتی که بابت ان داده بود حتی برایش ناچیز،بی ارزش .نامحسوس میامد . تا اینکه من بیست ودو روزه شدم وهنوز اب از اب تکان نخورده بود که پدر مادر را صدا زد ،مادر داخل اتاق خواب شد وسربه زیرانه پرسید :((بله ؟))پدر لبخندی زد وگفت :((برو به دایه منیژه بگو شاهین را امده کنه ))
-چطور ؟
-راستش ،عزیز قرار است به زودی به پاریس برگردد ،اما سفارش کرده که میخواهد قبل از رفتنش جشن ختنه کنان شاهین را ببیند ،قرار است خانه ی وثوق خان به خرج خودش برگزار بشه .
مادر با شنیدن این سخن بند دلش پاره شد ،لبش را به دندان گرفت وبی اختیار اندیشه اش را به زبان راند :((خاک عالم برسرم ))
پدر از جا بلند شد بازوان مادر را در دست گرفت ولحنی تسلی بخش گفت :((اشکالی ندارد ،هر چه باشد مادر بزرگ شاهین ، ناراحت نشو اگر هم دوست داشتی بعد که عزیز رفت یک جشن هم در خانه ی خودمان میگیریم ،؛ خوبه ؟))
مادر مبهوت وهراسناک ساکت ماند که صدای ضربه های در اتاق بلند شد وپدر در را به روی دایه منیژه گشود ،دایه منیژه که مرا به اغوش خود کشیده بود سرش را زیر انداخت :((ببخشید اتابک خان !نمیدانستم شما اینجایید !))
-با بهار خانم کاری داری؟
-بله
وبعد پدر راه را برایش باز کرد که داخل شود وبعد همانطور که خودش از اتاق خارج میشد حطاب به مادر گفت :
-پس بهار خانم خودت ودایه منیژه هر کار که لازم است بکنید تا چند دقیقه ی دیگر باید شاهین ببرم
در را که پشت سرش بست مادر با دودست به سرش کوبید واه از نهادش بلند شد :((دیدی!دیدی! اخرش بدبخت شدم خودم کردم که لعنت بر خودم باد ))دایه منیژه که هنوز از اوضاع بی خبر بود با نگرانی پرسید :((چی شده خانم ؟))
-دیگه چی میخواستی بشه همین امروز همه چیز لو میره بدبخت شدم
- اخه مگه چی شده؟
-منیژه جان به فریادم برس این عزیز خانم دوباره شرش مرا گرفته قراره شاهین رو ببرن خانه دکتر وثوق ختنه اش کنند
دایه منیژه چنگی خفیف به گونهاش کشید :((ای وای !چرا این جور بی خبر ))
مادر لبه ی تخت نشست ومثل انار ترکید :((چه میدونم همش تقصیر این عزیز خانمه اخرش منو میکشه ، حالا ببین )) وبعد هردو مدتی در سکوتی سنگین با خود اندیشیدند که صدای بلند پدر بر این سکوت چنگ کشید ودلشان را خون کرد
-خاک برسرم منیژه حتما میخواهد که بچه را ببرد
-خانم شما بد به دلت راه نده خودم یک کاری میکنم
مادر مثل دیوانه ها در میان اشک هایش خندید وگفت ((یک کاری؟!دیگه هیچ کاری از من وتو ساخته نیست تو برو منم قبل از اینکه عزیز و تابک خان مرا بکشند خودم را می کشم ))
دایه منیژه با کلافگی گفت :((شما خیالتان راحت باشد ،خودم با شاهین میروم ویه جوری سر وته قضیه رو بهم میارم خوبه ؟)) مادر که زیا به وعده ی دایه منیژه دلخوش نبود اما برای انکه مطمئن شود دایه منیژه سر حرفش میماند با التماس وزاری گفت :(( به جان همین بچه اگر به فریادم برسی هر چه بخوای ازت دریغ نمیکنم ))وبعد صدای بلند واین بار خشمگین پدر پشت هردویشان رالرزاند :
-بهار خانم ؟دایه منیژه ؟دیر شد !
دایه منیژه اینبار معطل نکرد چشم از چشم ملتمس وخیس مادر برگرفت واتاق در پس ان خانه را به همراه پدر به قصد ختنه کنان من وخانه ی عمو وثوق ترک گفت ومادر را در دریایی پر تلاطم از امواج موذیانه وحشت واضطراب تنها باقی گذاشت دوساعتی گذشت اما هیچ خبری نشد هر چه بیشتر میگذشت مادر بیشتر مشوش میشد مجیط بسته خانه نیز اورا بیش از پیش معذب میساخت به ناچار به باغ خانه رفت وسعی کرد با نفس های عمیق از طپش بی امان قلب ملتهب وهراسانش بکاهد اما مگر فایده داشت تا اینکه دایه منیژه به تنهایی در حالی که مرا گریان ونالان به اغوش کشیده بود وگوشه ی چادرش را به دندان گرفته بود داخل شد مادر او را دید درجا خشکش زد چرا که میدانست اگر ان چه که نباید اتفاق افتاده باشد او دیگر حتی فرصت افسوس خوردن را ندارد اما خنده ی دایه منیژه حاکی از قصه ی دیگری بود اما با همان خنده نیز نزدیک بود از هیجان زیاد پس بیفتد دایه منیژه دوان دوان خودش را به مادر رساند گونهی یخ او را بوسید وگفت :
-خیالتان راحت باشد همان سکه ی اشرافی را که اتابک خان بعد از زایمان شاهین داده بودند گذاشتم کف دست طرف ودکش کردم به همین سادگی !!
مادر که با این صحبت دایه منیژه گویی دنیارا به او بخشیده بودند فارغ از گریه ی من دایه را در اغوش کشید وغرق بوسه کرد دو روز بعد از ان عزیز به همراه زری خانم به پاریس بازگشت وطبق قرارداد مادر با خودش ودایه منیزه قرار بر ان بود که واقعیت را برای پدر فاش سازد ولی مگر میشد ؟از غیر ممکن هم برایش غیر ممکن تر شده بود این بود که این بار برای بار دوم به حقه متوسل شد اما این بار به خودش حقه میزد وهر روزش را به وعده ی فردا میگذراند وفردا را نیز به وعده ی پس فردا از حقیقت طفره وسرباز میزد دایه منیژه نیز هر چه به او اصرار وتمنا میکرد فایده نداشت ومادر حلا می بایست با اشرفی وطلا وجواهر دهان او را نیز بسته نگاه دارد تا اینکه یک سال تمام گذشت وهمچنان خورشید از نظر مادر پشت ابرها پنهان مانده بود ودایه منیژه طبق معمول از این اوضاع بهانه میگرفت :
-من دیگر اینجا نمی مانم!
مادر که مشغول شانه زدن موهایش بود شانه را کنار گذاشت وچهره ی خونسردانه ی دایه منیژه را بوسید وبا دلسوزی گفت:
-اگر کسی حرفی به تو زده وخاطرت را ازرده بگو تا عذرش را بخواهم .
دایه باعصبانیت اظهار داشت:
-خودتونون را به ان راه نزنید خوب می دونید که چی میگم
مادر به صرافت افتاد :
-چایی میخوری بگم بیارن ؟
ولی دایه ....
ادامه دارد...


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

تاريخ : پنجشنبه 27 بهمن1390 | 16:21 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.