6

حالا هم آنيتا لبخند زده بود؛رامين با خود فكر كرد كه تنها هستند،فقط خودش و آنيتا.يك قدم به سوي او برداشت اما دوباره به جاي اولش برگشت و با گفتن « ممنون » از آشپزخانه خارج شد.
ساعت يازده شب بود و مردها در طرفي و زن ها هم در كناري مشغول صحبت بودند.آنيتا بعد از خوردن شام خودش،براي تعارف قهوه به سمت مرد ها رفت.آرمين از او كه داشت فنجون هاي قهوه را روي ميز ميگذاشت،پرسيد:
_آنيتا چند ساله ت بود؟!


موضوعات مرتبط: رمان رقص عشق - پدیده

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردین1391 | 15:33 | نویسنده : الهام.الف |

5

آنیتا روبروی رامین زانو زد و دست سها را گرفت و با او به صورت کودکانه ای صحبت کرد.سارا متوجه حال رامین بود،میداد که رنگ به صورت ندارد و به سختی نفس میکشد.حدس هایی هم که راجع به آنیتا زده بود،کم کم رنگ واقعیت میگرفتند؛به همین خاطر پوزخندی زد و با خود گفت:
_دختره ی بیچاره...نمیدونه شوهرش هنوز منو دوس داره!!نیگا کن ببین چجوری با حسرت داره به سها نگاه میکنه!


موضوعات مرتبط: رمان رقص عشق - پدیده

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین1391 | 14:53 | نویسنده : الهام.الف |

4

رامین 5 تومان از ده تومان را برداشت و قبل از اینکه دکتر بتواند حرفی بزند از اتاق خارج شد.
دکتر- قدر شوهرتو بدون،خیلی دوست داره!
آنیتا- اگه این شوهرم بود که من از سرماش یخ کرده بودم!
دکتر- یعنی چی؟!
آنیتا- دیدین که چقد سرد و خشک بود!
دکتر- یعنی شوهرت نبود؟!
آنیتا- نه باب-یعنی نه برادرمه!


موضوعات مرتبط: رمان رقص عشق - پدیده

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 10 فروردین1391 | 21:39 | نویسنده : الهام.الف |

3

حدود 20 سال پیش پدر من،روبرت،اومد ایران واسه تجارت.پدربزرگ من یه تاجر خیلی خیلی معروف توی فرانسه،آلمان و انگلیس بوده و هس.پدر من برای خرید یه سری کالا به بندر عباس رفت.اونجا جای شریک ایرانی پدرش،دخترشو دید.اون دختر که اسمش سمانه بود،خیلی راحت تونست خودشو تو دل بابام جا کنه.بابام به فرانسه رفت و ماجرا رو واسه ی پدرش تعریف کرد.خب طبیعیه که پدرش قبول نرد،دلش میخواست پسرش با یه فرانسوی ازدواج کنه!


موضوعات مرتبط: رمان رقص عشق - پدیده

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 26 اسفند1390 | 16:26 | نویسنده : الهام.الف |

2

آنیتا قهوه ی خانم رحمانی را روبرویش گذاشت و با تعجب پرسید:
_آقا رامین نمیان؟
خانم رحمانی- نه،رفته کپی یکی از قبضای خونه رو بده مدرسه!
آنیتا تشکر کرد و خانم رحمانی ادامه داد:
_راجع به دروغی که گفته با من صحبت کرده.بببین توی مدرسه تو باید بگی یکی از فامیلای دور مایی.میدونی؟همسرم خیلی معروفه،پسرامم همینطور.اونا یکی از معروف ترین کارخونه داران.منم نمیخوام همه فکر کن پسر ارشدم نامزد کرده ولی هیچ مهمونی ای نداده!


موضوعات مرتبط: رمان رقص عشق - پدیده

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 اسفند1390 | 14:20 | نویسنده : الهام.الف |
منبع : forum.98ia.com

1


گوشه اي از خيابان تاريك نشسته بود و اشك ميريخت.از ميان چشم هاي نيمه بسته و خيسش،نور چراغ هاي ماشيني كه جلوي پايش ترمز كرد را تشخيص داد.كفش و شلوار مردانه اي را ديد و صدايي گفت:
_نخير آقا رامين...من هنوزم ميگم بايد در ريموت دار بگيريم،در مواقعي مثله الان كه مش رجب اينا رفتن مسافرت به درد ميخوُ...هي!
آن پسر جوان تازه او را ديده بود.دختر با ترس و لرز گفت:
_نه...تو رو خدا...شما نه...خواهش ميكنم!
پسر كه از رفتار دختر متعجب شده بود،گفت:
_نه،نه...نترس...من كاريت ندارم!آروم باش...رامين؟!رامين؟!


موضوعات مرتبط: رمان رقص عشق - پدیده

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 23 اسفند1390 | 14:16 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.