X
تبلیغات
داستان آنلاین - رمان انتقام شیرین

27

مانتو شلوار رسمی و کفش راحتی پوشیدم  . به خاطر زخم گلوله هنوزم نمیتونستم خوب راه برم . از زیر قرآن که صبا واسم گرفته بود رد شدم  و بوسیدمش . یه ماه از اون روز می گذره . بهداد قبل از این که کیا رو بیاره از زیر زمین بیرون زنگ زده بود به پلیس و آدرس خونه رو بهشون داده بود  . مامورا منو توي باغ لابلاي درختا كنار يه چاه پيدا كرده بودن ... به نظر ميرسيده درست موقعي كه ميخواستن سر به نيستم كنن پليس رسيده و مجبور شدن فرار كنن !


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 22 مرداد1391 | 10:17 | نویسنده : الهام.الف |

25+26


نگاهم روی ادمایی که دور و برم بودن میچرخید . دنبال یه آشنا بودم . نمیدونم چقدر طول کشید . صدای آژیر و هوار هوار آدمای دور و برم بیشتر گیجم میکرد . نمیفهمیدم چی میخوان ازم . اسممو شنیدم و چند نفر کنار زده شدن . دیدمش . خودشه . دستمو دراز کردم . دوید جلو بغلم کرد و محکم به خودش فشرد – قربونت برم ... خوبی؟

 ترس و بغضی که راه گلومو بسته بود رو با فریاد زدن اسمش شکستم – بهداد ... اونا ... اونا ...


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد1391 | 13:11 | نویسنده : الهام.الف |

24

کیا – خوب خوب خوب ... اینم قول من ...
- اینا دیگه چی هستن ؟
کیا – ببینشون می فهمی !
نگاهی انداختم به اوراق ... خدای من! سهام کارخونه ملکی .
- اینا که به تعدادن . چند درصد میشه ؟
کیا – 34 درصد!
- 25 و 34 میشه چند ؟


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 مرداد1391 | 10:46 | نویسنده : الهام.الف |

23

اواسط آبان بود . شهناز چند روزی بود که برگشته بود خونه شوهرش . میدونستم به خاطر موندش چقدر با اسفندیار دعوا کرده بود و جنگ اعصاب داشت . عذاب وجدان گرفته بود به خاطر من ! دكمه هاي پالتوي سفیدمو همينطوري الكي ميپيچوندم و از کلاس زدیم بیرون
صبا – اوف لعنتی مخم ترکید .
نيشخندي زدم - مگه مخ هم داری ؟


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 مرداد1391 | 17:19 | نویسنده : الهام.الف |
توجه....................................توجه

بچه های نوشته پایین که به رنگ آبی هست ، صحبت نویسنده این رمان با شما خوانندگان عزیزه
لطفا بخونید و بهش توجه کنید....





"سلام به دوستان خواننده رمان انتقام شيرين . شبنم هستم . همونطور كه الهام جان مكرر ميگن تا بنده آپ نكنم ايشون نميتونه بقيه مطلب رو بذاره فقط يه خواهش داشتم و اونم اينه كه الهام جان رو به خاطر كوتاهي من مقصر ندونيد .وبلاگ منم همونطور كه ايشون هميشه ميگه (romannevis.blogfa.com) هستش . ميتونيد از قرار داده شدن يا نشدن رمان مطمئن بشين.ازتون هم به خاطر شكيباييتون تشكر ميكنم و هم اين كه داستان رو دنبال ميكنين . "
ممنونم ازت شبنم جان که به من و خوانندگانت احترام میذاری
رمان در ادامه مطلب موجود است


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر1391 | 21:32 | نویسنده : الهام.الف |

21

داشونو میشنیدم ولی نمیتونستم حرف بزنم . یه ادم خواب ولی بیدار بودم . تشخیص صاحبای صدا کار سختی نبود . کامران و صبا ...انگار کامران تازه رسیده بود . گنگ بود ولی نه تا اون حدی که نتونم بشنوم.
کامران – حالش چه طوره ؟
صبا – خوبه . دکترش میگه معلوم نیست کی بهوش بیاد . چون اونایی که عصبی بیهوش می شن ممکنه تا چند روز هم طول بکشه که به هوش بیان !
کامران – وافعا اینقدر طول میکشه ؟


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 21 تیر1391 | 9:15 | نویسنده : الهام.الف |

20

کارای عروسی به سرعت پیش رفت و همه چیز آماده بود . قرار شد توی یه باغ بزرگ و شیک یه عروسی مجلل بگیریم . هر چند مخالف بودم ولی خوب تو این یه مورد کیا به حرفم گوش نداد و با کلی چشم غره گفت که پدر و مادرش آرزو دارن!!!


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 12 تیر1391 | 21:1 | نویسنده : الهام.الف |

19

حدود ساعت 9 بود . تازه از سرکشی برگشته بودم که کیا تماس گرفت – سلام خسته نباشی
- سلام . ممنون سلامت باشی. چه خبرا ؟
کیا – سلامتی . کار داری؟
- تازه رسیدم دفتر . چه طور؟
کیا – بایدکاغذات رو بدی به وکیلت تا قانونیشون کنه و رسما اعلام بشه تو سهام داری.  اون طور که شنیدم 3 روز دیگه یه جلسه واسه سهامدارا گذاشتن . احتمالا از این مقدارش هم خبر ندارن . چون اون امضای تعلق واسه اسفندیار نیست من مطمئنم.


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 12 تیر1391 | 20:59 | نویسنده : الهام.الف |

18

با صدای تک بوقی به خودم اومدم. کیا بود.
کیا- سلام. غرق نشی یه موقع!
- سلام.ببخشید.من الان کیفمو میارم بریم.
سوار که شدم پرسید – خوبی؟
- آره چطور مگه ؟
کیا – همینطوری آخه قرار بود بهم خبر بدی که برم دنبال بی بی یا نه ولی هر چی به گوشیت زنگ زدم جواب ندادم .
- ای وای ببخشید . حواسم نبود . چیکار کردی حالا؟


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 8 تیر1391 | 13:42 | نویسنده : الهام.الف |

17

روز بله برون به مامان و بابای صبا زنگ شدم و ازشون خواستم به عنوان پدر و مادر و بزرگترم شرکت کنم . امینه خانوم ( مامان صبا ) با چهره گرفته ای بهم گفت – این آقا رو چند وقته می شناسی دخترم؟
- یه مدتی هست .
امینه خانوم – بهش اطمینان داری ؟
- آره . نگران نباشین . خانواده شناخته شده ای دارن .
امینه خانوم – پس اینطور .


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 8 تیر1391 | 13:40 | نویسنده : الهام.الف |

16

صبح با سر درد بدی بیدار شدم . لباسمو عوض کردم و یه دوش گرفتم . حوصله خشک کردن موهامو نداشتم . رفتم توی بالکن اتاقم و توی آفتاب نشستم . صبح جمعه بهترین وقت روز بود . سکوت بود و هوای تمیز تر .صبا چند بارزنگ زده بود . بهش زنگ زدم
صبا – مهری کجایی تو ؟
- خونمون .
صبا – پس چرا هر چی زنگ می زنم جواب نمیدی ؟
- خواب بودم . بعدم رفتم حمام . ساعت چنده؟


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 17 خرداد1391 | 14:20 | نویسنده : الهام.الف |

15

در رو زد . ماشینو بردم داخل . اروم اروم قدم بر داشتم . استرس بدی داشتم ولی خودمو نباختم .شهناز اومد توی قسمت خروجی ایستاد . موهای قهوه ای کوتاهی داشت . کت و دامن یاسی که پوشیده بود خوب روی هیکل بی نقصش جا خوش کرده بود .
پیاده شدم - سلام .
اومد جلو بغلم کرد . هیچ عکس العملی نشون ندادم . همونطور صاف ایستادم – سلام به روی ماهت . خوش اومدی .


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 17 خرداد1391 | 14:16 | نویسنده : الهام.الف |

14

از اون روز با علی حرف نزدم . اونم اتاقشو جدا کرده . بهتر شد . واسه من بهتره . مراسم هفت رو شرکت کردم تا حرفی در نیارن برام . ولی خودمو زدم به مریضی و نشستم پیش عمه علی . اونا برای فوت برادرشون گریه می کردن و منم برای حماقت خودم که به خاطر لجبازی با اسفندیار ازدواج کردم و اسفندیار که طعمه زیاده خواهی پدرش و دوست پدرش شد گریه کردم .


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 19 اردیبهشت1391 | 18:42 | نویسنده : الهام.الف |

13

صبا – خیلی یه دنده ای !

- یه پیشنهاد دیگه بده .

صبا – هیچی جز این به فکرم نرسید .

ساغر زنگ زد و گفت حضور اولین کسی که باهاش قرار ملاقات داشتم رو اعلام کرد .

صبا – پس من دیگه میرم . مثل اینکه تا شب هستی .


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 10 اردیبهشت1391 | 16:29 | نویسنده : الهام.الف |

12

رفتم توی آشپزخونه . قرمه سبزی بی بی . وای خدا من عاشق این عطر و بو هستم .

- به به بی بی چه کرده . همه رو دیوونه کرده .

بی بی – شیکمو سلامتو خوردی ؟

بغلش کردم – سلام بی بی جونم . خوبی خانوم خانوما؟

بی بی – خوب ترم میشم ننه اگه ولم کنی . له شدم .


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 26 فروردین1391 | 9:38 | نویسنده : الهام.الف |

11

آغاز سال نو ... توپ شلیک شد ... چشمای منم از اشک پر ! جای خالی پدر رو بشدت حس می کردم . بی بی روبغل کردم و حسابی گریه کردم . اون بیچاره هم دست کمی از من نداشت . پا ب پام گریه میکرد و دلداریم میداد .آروم شدم . به قولی تخلیه روانی .

صبا بهم زنگ زد و تبریک گفت . با همه خانوادش حرف زدم و به اونا هم تبریک گفتم .

بعد از ناهار بی بی رفت خوابید . منم مهیا رو خوابوندم . تا اومدم بخوابم گوشیم زنگ خورد .


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 26 فروردین1391 | 9:35 | نویسنده : الهام.الف |

10

تقه ای به در خورد .
- بفرمایید .
بهداد با یه سینی اومد داخل ... ماتش برد .فهمیدم به خاطر چادر نمازم و سجادمه .
- بفرمایین .
اومد تو و گفت – شام نخوردی سمانه داد واست بیارم .
- ممنون میل ندارم . بهر حال زحمت کشیدین.
سینی رو گذاشت رو میز مطالعه گوشه اتاق ونشست. از سنگینی نگاهش فهمیدم داره به صورتم نگاه میکنه .
بهش نگاه کردم که گفت – گریه کردی؟


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 2 اسفند1390 | 9:58 | نویسنده : الهام.الف |

9
فقط دوروز به عید مونده بود . هرسال همین موقع داشتم واسه بچه های بهزیستی خرید میکردم . مجبور بودم از بهداد بخوام بذاره برم بیرون . دم در کتابخونه پیداش کردم .
- بهداد خان .
بهداد – بله ؟
- مخواستم تا شب ازتون مرخصی بگیرم .
بهداد –برای چه کاری؟


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 20 بهمن1390 | 11:55 | نویسنده : الهام.الف |

6+7+8


چشم بهم زدم نیم ساعت گذشت . رفتم کتابخونه . بهداد قبل از من اومده بود! فقط دو تا مبل بود . مجبوری نشستم کنار بهداد . بوی ادکلنش خیلی خوب میومد . نمیدونم چرا ولی خیلی بهم آرامش می داد .

ملکی – خوب . شما دو تا . بهتره بدونین من به هر عضوی که داره تو این خونه زندگی می کنه چه بهداد و بهاره و مادرشون و چه سمانه و لیلا و حالام ندا به چشم یه عضو از خانوادم نگاه می کنم. توقع دارم تو خونم سکوت و آرامش برقرار باشه . ولی شما دو تا هر بار به یه دلیلی از قانون من تو این خونه تخطی می کنین !


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 16 بهمن1390 | 10:46 | نویسنده : الهام.الف |

3+4+5

آروم گونه مهیا رو بوسید و رفت بیرون . از در اتاق مهیا رفتم توی اتاقم . واو چه اتاق قشنگی. یه اتاق که تموم در و دیوار و لوازمش کرم بود . و من عاشق رنگ کرم و قهوه ای .

وسایلم رو گذاشتم تو کمد و یه شومیز سبز بلند تا زیر زانو با جوراب شلواری ضخیم سفید و یه صندل راحتی پوشیدم . روسریم رو هم سرم کردم و رفتم اتاق مهیا . ساعت 6 بود . آروم بغلش کردم و روی مبل کنار اتاقش نشستم و صداش زدم – مهیا جون . مهیا خانومی. پا نمیشی گل من ؟


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 13 بهمن1390 | 11:36 | نویسنده : الهام.الف |

1+2
مثه تموم 5شنبه هایی که میومدم اینحا بازم اومدم . با یه شیشه گلاب و یه دسته گل رز . مثل همیشه .
اما اینبار فرق داشت . اومده بودم قول بدم . نشستم کنار قبرش و با گلاب شستمش . 7 ماه گذشته ولی من هنوزم باورم نشده از دستش دادم . خیلی تنها شدم باز...
همون طور که گلا رو پر پر می کردم شروع کردم به درد و دل های همیشگی - سلام . من بازم اومد . حالم خوبه. بابایی بالاخره پیداش کردم . من اون احمقو پیدا کردم. همونی که تورو ازم گرفت . قول میدم . قول میدم نذارم خونت بی تقاص بمونه .
با گل آخری همه زندگیم اومد جلوی چشام !


موضوعات مرتبط: رمان انتقام شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 9 بهمن1390 | 11:56 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.