X
تبلیغات
داستان آنلاین - رمان الهه شرقی

38

صبح روز بعد با خستگي بسيار چشم باز كرد. تما ديشب را يا بيدار بود و يا كابوسهاي وحشتناك ميديد. پلكهايش را چند بار باز و بسته كرد و اولين چيزي كه به خاطر آورد سفر رابين بود و باز چشمانش از اشك لبريز شدند. روي تخت نشست و با نگاهي غمبار دور و برش را زير نظر گرفت. تمام خريدهاي ديروزش دست نخورده گوشه اتاق ريخته شده بود.


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 23:16 | نویسنده : الهام.الف |

36+37

- سلام، بيا تو.
رابين وارد شد و در همان حال پرسيد:
- زود اومدم؟
- نه، نه. كاملاً به موقع.


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 23:14 | نویسنده : الهام.الف |

34+35

پايش را كه داخل خانه گذاشت صداي كاوه به گوشش رسيد و بي اختيار پاورچين پاورچين به طرف راه پله ها رفت. باز صداي كاوه مي آمد كه مي گفت:
- بابا كه زنگ زد به من شوكه شدم. بلافاصله اومدم. باورم نمي شد درست شنيده باشم. نكنه اين دختره عقلش رو از دست داده. از شما تعجب مي كنم مادر. وايستادي اين چرت و پرتا رو گوش كردي، هيچي هم بهش نگفتي. من كه اگه سرم بره نمي ذارم اين دختر اين طوري با آبرومون بازي كنه. آخه بابا ما هم آدميم. بين مردم آبرو و اعتبار داريم. با چيزايي كه من راجع به اين پسره شنيدم گمون نكنم اين آقا بيشتر از يه هفته شوهر خواهر ما بمونه، بعد مي خواد ولش كنه بره ما بمونيم و بي آبرويي. دوباره خر بيار و باقالي بار كن.


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 23:10 | نویسنده : الهام.الف |

32+33

- چند مرتبه مي پرسي ديگه چه خبر؟ بناست خبر خاصي باشه و من بي اطلاعم؟
- مي خوام خودت بگي كيميا.
- چي رو؟ اين كه به زودي رئيس جمهور فرانسه مي شم؟
- چرند نگو كيميا. حرفهايي رو كه بايد بزني بگو.
- من فكر نمي كنم حرف خاصي باشه... اگه مي خواي چيزي رو بدوني بهتره خيلي راحت بپرسي.


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 22:54 | نویسنده : الهام.الف |

30+31

رابين همين كه چشمش به او افتاد گفت:
- چرا اينقدر دير كردي دختر؟
- معذرت مي خوام، توي ترافيك موندم.
- گفته بودم كه ميام دنبالت.
- نه، نه، اين طوري بهتر بود... همه اومدن؟
- تقريباً.
- خب لباسهاي منو كه فراموش نكردي؟


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 22:50 | نویسنده : الهام.الف |

29+30

كيميا برعكس آنچه تصورش را مي كرد نتوانست به سرعت پاسخ مثبت دهد. گويا اريكا از او مي خواست تا از قطعه اي از وجودش جدا شود. بنابراين با ترديد پاسخ داد:
- من... من قبلاً هم اين حرفا رو بهش گفتم...
- مي دونم... همه مي دونن.
- پس چه كار ديگه اي از دست من ساخته است؟
- خيلي كارها.


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 22:43 | نویسنده : الهام.الف |

25+26+27+28

صبح وقتي كه از خواب برخاست باز آسمان آبي بود و باز افكارش درهم و پريشان. وقتي از پله ها پايين مي رفت صداي نا آشنايي به گوشش رسيد و مطمئن شد كه مادر مهمان دارد. پاورچين پاورچين به طرف آشپزخانه رفت و اردلان را در مقابل مادر بر سر ميز صبحانه ديد.


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 22:39 | نویسنده : الهام.الف |

21+22+23+24

كيميا همچنان مي لرزيد و الين باز غر زد:
- تو بايد به يه دكتر مراجعه كني. اين طوري كه نمي شه داري از دست مي ري دختر.
كيميا سعي كرد پاسخي بدهد اما نتوانست سرش به شدت درد مي كرد. تبش مسلماً چيزي كمتر از چهل درجه نبود و تمام اندامش با كوفتگي شديدي عذابش مي داد. لحظه اي بعد در باز شد و ديويد وارد اتاق گرديد. كيميا به زحمت چشمانش را گشود و وقتي ديويد را ديد رو به الين كرد و گفت:
- تو... بايد بذاري من برم تو اتاق خودم.
- نه تو اين جا مي موني و من ازت پرستاري ميكنم.


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 19:10 | نویسنده : الهام.الف |

17+18+19+20

روزهاي پاياني سال در حالي سپري شد كخ پاريس را شور و شعفي زايدالوصف در خود گرفته بود و بالاخره شب سال نو از راه رسيد. شب باشكوهي كه از مدتها قبل پاريسيان و هر كه دور و بر كيميا بود منتظر رسيدن آن بود. پاريس اكنون غرق در شادي و زيبايي فوق العاده اي شب سال نو را جشن مي گرفت و اين در حالي بود كه كيميا فكر مي كرد روزهاي غربت، همه يكرنگ است حتي اگر شب سال نو باشد. به هر حال در تمام روزهاي گذشته او سعي كرده بود خود را با موقعيت جديد وفق دهد. گرچه موفقيت چنداني حاصل نكرده بود اما هنوز هم روزها و شبهاي تنهايي را تحمل مي كرد زيرا دست به كاري زده بود كه جز پايان آن چاره ديگري نداشت.


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 19:5 | نویسنده : الهام.الف |

13+14+15+16

هرچه به آغاز سال نو نزديكتر مي شدند جنب و جوش بچه ها بيشتر مي شد. آنچه مسلم بود آنها قصد داشتند جشن مفصلي به راه بياندازند، كه براي كيميا هيچ اهميتي نداشت. آن روز بعد از ظهر كمي ديرتر از معمول از دانشكده خارج شد. غروب سردي بود و سوز عجيبي مي آمد. اما بارشي در كار نبود. سرماي خشك و سوزنده تا مغز استخوانش نفوذ كرد. هنوز چند قدم نرفته بود كه صداي آشنايي او را به نام خواند.
- صبر كنيد مادموازل.


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 19:1 | نویسنده : الهام.الف |

9+10+11+12

در يك لحظه ولوله اي ميان مسافران قايق افتاد و همه خيره خيره به آن قسمت از آب كه رابين در آن فرو رفته بود نگاه كردند و چون دقايقي گذشت و از او خبري نشد، هيجان بيشتري تماشاگران را در خود گرفت. كيميا كه تمام اندام نحيفش از شدت هيجان و سرما مي لرزيد، با آشفتگي بسيار از جا برخاست و ملتمسانه به ديويد نگاه كرد. ديويد و الين چنان غافلگير شده بودند كه هنوز هم نميتوانستند آنچه را كه ديده بودند، باور كنند.


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 18:55 | نویسنده : الهام.الف |

5+6+7+8

شايد بعد از اولين برخورد، كيميا هرگز فكر نمي كرد كه الين اين طور به او وابسته شود. او دختر انگليسي شيطان و شلوغي بود كه به قول خودش صرفاً به خاطر همسر آينده اش ديويد به اين دانشگاه آمده بود و و قصد درس خواندن داشت. و نامزدش ديويد پسري خجالتي، آرام و متين بود و هر بار كه كيميا آن دو را با هم مي ديد از اين همه تناقض، واقعاً خنده اش مي گرفت، اما با اين حال آن دو در ظاهر كاملاً خوشبخت بودند و از زندگي خود لذت مي بردند.


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 18:51 | نویسنده : الهام.الف |

1+2+3+4

در ميان اين همه هياهو، هنوز صداي گامهاي الهه عشق در پس كوچه هاي شهرمان به گوش مي رسد و سايه نحيف و خسته اي كه با زانواني ناتوان به اين سو و آن سو مي رود و چشماني منتظر كه به اميذ يافتن گمشده اي فضاي خالي از نور را مي كاود.گمشده اي كه در بهاري ترين روز خدا روزنه اي آبي را به سوي تيرگي چشمان خواب آلود گشود و سكوت پائيزي ترين غروب تا آبي بيكران آسمان پر كشيد.


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 18:48 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.