X
تبلیغات
داستان آنلاین

داستان آنلاین
یک وبلاگ مخصوص تایپ رمان های جدید 
قالب وبلاگ

سلام به تمام دوستان و خوانندگان عزیز

ممنون از اینکه به وبلاگ خودتون سر می زنید و در این کلبه کوچک مجازی ، مهمان من میشوید....

باید به عرضتان برسانم این وبلاگ از این به بعد فقط به رمان های خودم اختصاص داده میشه ؛ یعنی رمان درخواستی دیگه نداریم و هر بار که من قسمت جدیدی از آثار خودم منتشر کنم ، وبلاگ به روز رسانی میشه!

درباره رمان هایی که ناتموم مونده هم حتما بعد از اینکه قسمتهای جدید نوشته شد در وبلاگ گذاشته میشند...

ممنون از کسانی که این وبلاگ رو دوست دارند

ممنون از کسانی که وبلاگ را دوست ندارند...

تنها هدف من ایجاد سرگرمی به شکل رمان نوشتن بوده و هست....

امیدوارم رمان هایم آموزنده بوده باشه.

دوست دارم بدونم کدوم یک از رمان های این وبلاگ رو بیشتر دوست داشتید؟

[ چهارشنبه 19 مهر1391 ] [ 12:10 ] [ الهام.الف ]

17

جاده پر از هیاهوی کشف بود....شگرف و بکر....
برای چشمهای سرگردان فروزنده که بیرون را می کاوید این تازه ابتدای تجدید حس های خوب بود....
بعد از مدتی که زندگی اش در غم و اندوه گذشت....حالا خداوند ، چتر لبخند و سرزندگی را بالای سر او و خانواده اش باز کرده بود...بارش باران مصیبت و شکست به آخرین قطره ها رسیده بود و تابش انوار امید ، نوید ایجاد رنگین کمانی سراسر عشق را در زندگی فروزنده می داد....



ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 اردیبهشت1392 ] [ 19:38 ] [ الهام.الف ]
دخترک ناراحت بود ، دلش می خواست غم و غصه هایش را به کسی بگوید ، آرزو بهترین دوستش بود ، تنها کسی می توانست بهش اطمینان کند و راحت همه چیز را درباره شیطنت هایش ، ناخنک زدن به غذا ، دختر بدی بودن و موهای دختر همسایه را کشیدن به او بگوید بی آنکه نگران آن باشد که آرزو چیزی به مادرش بگوید...
مادرش یک زن دراز و لاغر با صورتی کشیده ، با دستانی کشیده و با عصبانیتی کشیده بود ، کافی بود کاری کند تا مادرش عصبانی شود.
عصبانیت مادرش مانند آدامسی بود که به زیر صندلی می چسباند و می توانست تا دیوار منتهی به هال کش بیاید .
مادرش آن روز هم دعوایش کرده بود و او حالا گریه می کرد ، درون اتاقش رو به روی آرزو نشسته بود و حرف می زد .
- مگه من چکار کردم؟...خب دوست داشتم به کرم های خاکی دست بزنم...تازه شم دستامو هم که خوب با آب و صابون شستم ولی نمی دنم چرا مامان از هر چی گل و کرمه بدش میاد...داشتم براشون اتوبان می زدم ....از اون جاده هایی که خیلی بزرگه...از اونایی که توی تلویزیون نشون میده...به خدا راست میگم ها....اونجوری نگام نکن....
آرزو : موهای آزیتا رو چرا کشیدی؟ مگه بهت نگفتم دیگه دور و بر اون دختره نگرد؟
- آزیتا میخواست تو رو ازم بگیره...میخواست دوستیمونو بهم بزنه...به خدا راست میگم ها...دیروز مامانش داشت به مامانم می گفت آزیتا دلش میخواد موهای دوستش نارنجی باشه....دختر جیغ جیغو از نارنجی بدش می اومد...یادته چقدر موهای قشنگتو مسخره می کرد؟ حالا میخواد ....
آرزو : بسه...گریه نکن...من دیگه خواهری ندارم....من آخریش بودم دیگه ....دوست مامانت بودم اون قدیما....یادش بخیر...
- مامانم هم کارهای بد می کرد....؟
آرزو : تا دلت بخواد...مامانت همش می رفت طرف باغچه...دست می کرد تو گلا تا آرنجش گلی می شد...ناخنک میزد به غذا...یواشکی از درختای مردم توت می چید و می خورد...منم باهاش همدست بودم...آخه اون منو هیچوقت از خودش جدا نمی کرد!
- پس چرا منو دعوا میکنه؟
آرزو : چون بزرگ شده و میدونه خوب و بد یعنی چی...
- من هنوز بزرگ نشدم؟
آرزو : نه!
- کی بزرگ میشم؟
آرزو : وقتی که دیگه با هم دوست نیستیم...وقتی که دیگه برات جالب نیستم....اونوقت خود می فهمی....
- پس یعنی تو و مامانم دیگه باهم دوست نیستید؟
آرزو: کی گفته دوست نیستیم؟... تازه اون واسم یه دوست جدیدم پیدا کرده....
- کی؟!!!
آرزو : تو رو میگم دیگه! شبا که میخوابی عادت داری بری روی تخت و منو همینجا روی این زمین سرد می اندازی...می دونی زمین خیلی نم داره...کمرم درد می گیره و اگه مامانت به دادم نرسه تا صبح مچاله میشم...آخه میدونی شبا مامانت میاد توی اتاق منو از روی زمین بلند میکنه و میذاره کنار تو...هر دومون رو بوس می کنه و شب بخیر میگه...اینجوری میشه که منم تا صبح یه خواب راحت دارم!
- مامانم منو بوس میکنه؟ مطمئنی؟!!!
آرزو : به خدا راست میگم!...امشب که منو گذاشتی زمین و رفتی توی تختخواب... یه وقت نخوابی...ادای خوابیدنو در بیار!
چشمان دخترک از هیجان برق زد ، نگاهش به ساعت دیواری افتاد ، دوست داشت زودتر شب شود تا ببیند واقعا مادرش می بوسدش ولی بلد نبود ساعت را بخواند با ناراحتی به آرزو نگاه کرد و گفت :
- همینجا بمون تا برم از مامانم بپرسم ساعت چنده!
عروسکش را کنار زد و بعد خیلی سریع از اتاق خارج شد ، آرزو یکم دردش گرفت آخر سرش به پایه چوبی میز خورد ولی خوشحال بود که دخترک امشب به آرزویش می رسد و بوسه مادرش را حس می کند....حالا روی صورت آرزو یک لبخند نخی نمایان بود !


نویسنده : الهام . الف

[ چهارشنبه 6 دی1391 ] [ 9:35 ] [ الهام.الف ]

پیرمرد روی نیمکت کهنه پارک نشسته بود و در نیمروز تابستانی محو تماشای کودکانی بود که تاب بازی می کردند ....
چقدر شاد بودند....
چقدر آزاد و رها بودند....از امیال....از غم ها....از حسادت ها....
آهی از دلش برآمد ، دست مچ کرده اش را به آرامی باز کرد و به تاس قرمزی که میان چروک های کف دستش می درخشید نگاه کرد .
هفتاد سال پیش بود که این بازی را شروع کرده بود ....بی آنکه خودش بخواهد.
وقتی به دنیا آمد ، تاسی به اسم تولد برایش انداخته بودند ، یک نقطه روی آن تاس بود....
وقتی عاشق شد و ازدواج کرد خودش تاس را دوباره انداخت ، از این بازی خوشش آمده بود....
دو نقطه روی آن تاس بود....به نشانه زوجیت....
وقتی زنش را در آغوش کشید و سالها به او عشق ورزید ، درخت عشقشان به ثمر نشست و صاحب یک دختر شدند....
آن موقع تاسی که انداخت....سه نقطه رویش داشت....
شنیده بود که اگر کسی در بازی شش بیاورد ، برنده میشود....
جایزه می گیرد....
حق دارد بار دیگر تاس را به نفع خود به چرخش بیندازد....
عطش برنده شدن در این بازی او را وادار به انداختن تاس های زیادی کرد....
گاهی سه....گاهی یک....گاهی پنج....گاهی روی یک لبه....بی آنکه بداند طرف دیگر نشانگر چه عددی می تواند باشد....هرگز به شش نرسید....هرگز....
سنش بالاتر رفت....
تنها دخترش را راهی خانه بخت کرد ....
زنش را از دست داد و در غم فقدان او اشک ها ریخت....
ولی در هیچ کدام از آن لحظات شش نیاورد...
تا این لحظه که روی نیمکت نشسته بود احساس بازندگی می کرد....
در فکرش این بود : عاقبت کی می برم؟
هنوز نگاهش به تاس قرمز رنگ کف دستش بود، باید آن را می انداخت و یکبار دیگر شانس خود را امتحان می کرد...
دلش نمی خواست در بازی زندگی ، بازنده و تنها بماند....
چشمان بی فروغش را بست و تاس را به زمین انداخت....
صدای خفیفی از برخورد تاس با سنگفرش پارک به گوشش رسید ، چشمانش را به آرامی باز کرد . جرئت نگاه کردن نداشت ، نمی خواست که اینبار هم ببازد....
نگاهش را به آسمان آبی بالای سرش دوخت....
دلش برای زنش تنگ شده بود..... میخواست به او بپیوندد...باید برنده می شد.
لحظه ها می گذشت و قلبش تند تر از همیشه می تپید....
نفسش را به تندی بیرون داد و نگاهی به تاس انداخت....
باورش نمی شد....ممکن بود که خواب ببیند...؟
یعنی واقعیت داشت که عاقبت به شش نقطه رسیده بود؟
یعنی برنده شده بود؟ و خدا جایزه ای بهش می داد ؟
با اشتیاق خم شد و تاس را برداشت ، باید جایزه اش را امتحان می کرد....
یک تاس دیگر می توانست بیندازد....
نمی دانست که چه می شود ....ولی آن را دوباره انداخت....
تاس روی سراشیبی زمین غلت خورد و از او دور شد ، بلند شد تا به دنبالش برود که لحظه ای یک درد غریب به تمام سینه اش چنگ انداخت....
حتی نتوانست یک کلمه ای صحبت کند....
با ضعف روی زمین افتاد در حالیکه نگاهش به تاس بود که هنوز غلت می خورد....
دستش را با التماس به آن سمت دراز کرد ، دید که زنی تاسش را برداشت ، به زحمت سرش را بالا آورد تا چهره زن را ببیند....و....چه دید؟
لبخند شوقی روی صورتش نقش بست ، حالا درد می کشید و می خندید....
اشک می ریخت و ذوق می کرد....
آن زن همان فرشته ای بود که منتظر دیدارش بود....
چه خوب بود که آخرین تاس در دست او بود....
حالا زندگی دوباره ای را جایزه گرفته بود....
زندگی دوباره ای با زنش....همراه با عشق....پر حرارت وجاودانه....
زندگی که هرگز تمام نمی شد.....


نویسنده : الهام.الف

[ چهارشنبه 6 دی1391 ] [ 9:33 ] [ الهام.الف ]

14+15
وقتی چشمانش را از هم گشود، خود را در اتاقش یافت. ثریا و آقای توانا فوراً خودشان را به او رساندند. ثریا با شادمانی زائدالوصفی خود را در آغوش کامیاب انداخت و در حالیکه سیل اشک صورتش را شستشو می داد. پیشانی کامیاب را بوسید. آقای توانا که سعی می کرد بر احساسات خود غلبه کند، دستان کامیاب را در دست فشرد و با لحنی مسرت بخش گفت:
بهت تبریک می گم، همه چیز به خیر و خوشی تموم شد.

ادامه مطلب
[ دوشنبه 3 مهر1391 ] [ 11:23 ] [ الهام.الف ]

13

اواخر شهریور ماه بود. کامیاب در اتاق کارش مشغول رسیدگی به لیست های سفارشی بود که از شهرستانهای مختلف به شرکت رسیده بود. از زمانیکه آخرین جواب رد را به صحرا داده بود، حدود یکماه می گذشت. در طول این مدت صحرا با وجود اینکه غرورش خدشه دار شده بود، باز هم از کامیاب دست بردار نبود و با تمهیدات مختلف سعی داشت او را برای خود کند. کامیاب حاضر نبود عشق دیرینه اش را با او عوض کند.

ادامه مطلب
[ دوشنبه 3 مهر1391 ] [ 11:20 ] [ الهام.الف ]

12


روزها یکی پس از دیگری طی می شد. با گذشت یکماه کامیاب به خاطر استعداد فراوانش زودتر از حد معمول توانست دوره ی کارآموزی را طی کند و آن پست مهم را تحویل بگیرد و با حقوق قابل توجه ای که می گرفت به این فکر افتاد که هرچه زودتر از آن خنه ایکه آسایش را از او سلب کرده بود به جایی نقل مکان کند که تداوم رویاهای گذشته اش باشد. او تمام وحشتش به خاطر این بود که عاقبت خام شود و به نوای عاشقانه ی صحرا پاسخ گوید. او دیگر شکی نداشت که صحرا دل در گرو او دارد، همان چیزیکه خود او هم از آن تردید داشت.

ادامه مطلب
[ دوشنبه 3 مهر1391 ] [ 11:18 ] [ الهام.الف ]

11
بهاری دیگر قدم به عرصه ی ظهور گذاشت. عطر دل انگیز اقاقیای نورسته، همچون شمیم دلنشینی روح و جسم را شستشو می داد. آسمان در محاصره ی بازگشت پرستوهای مهاجر قرار گرفته بود، کوه البرز از خواب زمستانی بیدار شده بود و با جاری کردن نهارهای زلال، چشمه ساران بدیعی را خلق کرده بود. نهر همچون سالیان گذشته به استقبال این مهمان خوش قدم رفته بود. کامیاب دستان زمخت خود را به دیوار سرد آن هیولای سنگی کشید تا مگر عرق بهار را لمس کند. اما همچون گذشته، ناامید و دلشکسته به گوشه ای خزید او دیگر باورش شده بود در تنها جایی که بهار هرگز نمی شکفت همان چهار دیواری سیاهی است که عده ای مردگان متحرک و بی روح را در سینه ی بیرحمش مدفون ساخته.

ادامه مطلب
[ دوشنبه 3 مهر1391 ] [ 11:16 ] [ الهام.الف ]

16


بعد از آن شب ، دوباره دو طرف رابطه خوبی را با هم آغاز کردند ، کدورت ها را کنار گذاشتند و با رضایت فروزنده به وصلت ، ریشه این کینه سوخت ولبخند جای اخم ها نشست . بیشتر از همه این ماهان بود که خیلی هیجان داشت ، قرار بود جشن نامزدی او و فروزنده تا هفته دیگر برگزار شود و بین آنها صیغه محرمیت جاری شود تا اگر با هم بیرون می رفتند یا دست هم را می گرفتند اشکال شرعی نداشته باشد ، جشن عروسی بعد از سه ماه نامزدی برگزار می شد و فروزنده هم به اندازه ماهان هیجان داشت چون احساس می کرد بالاخره توانسته است گذشته ای که با ژوبین داشته است را فراموش کند .


ادامه مطلب
[ دوشنبه 13 شهریور1391 ] [ 13:38 ] [ الهام.الف ]

91-96

ستاره شاد و شنگول به نظر مي رسيد. از در كه آمد تو يك سلام بلند به همه كرد و بعد رفت سراغ مادر. دستهايش را در دست گرفت و ذوق زده گفت: «ننه جان! يك خبرخ وشحال كننده برايت آوردم، يعني براي همه...»
همه ايستاده تماشايش مي كرديم. كيفش را گوشه اي پرت كرد و تك تك نگاههاي منتظر ما را از نظر گذراند. آب دهانش را بلعيد و ادامه داد: «امروز آقاي نيكنام آمد دم مدرسه. وقتي از ماجراي دعواي صبح برايش گفتم و اينكه خاله نحيوي و خاله شكوه چگونه با اسكندر درگير شدند قول داد يك خانه مناسب براي ما پيدا كند البته گفته اگر خانه اي خوب به چنگش برسد به هر قيمتي كه شد آن را مي خرد... بعد هم به همه سلام رساند و گفت كه به خاله شكوه بگويم بعدازظهر منتظرش باشد كه بروند و چندتا خانه با هم ببينند.»


ادامه مطلب
[ دوشنبه 13 شهریور1391 ] [ 13:35 ] [ الهام.الف ]

86-90

ساعت پنج شده بودو من هنوز در تردید بودم که بروم یا نه؟گفتم نمی روم،ولی مانتو ام را پوشیدم و روسری آبی سرم انداختم.گفتم نمی روم،ولی کفش پوشیدم و به همه دروغ گفتم.
«می خواهم کمی قدم بزنم تا در هوای آزاد سم زندان از ریه هایم بزند بیرون.»
محبوب نیشخند زد.«آره تو بمیری.سلام برسان.
برافروخته نگاهش کردم و با لحن خشمگینی گفتم :«به کی؟»
چشمکی زد و شیطنت آمیز گفت:«به هوای آزاد.»



ادامه مطلب
[ دوشنبه 13 شهریور1391 ] [ 13:32 ] [ الهام.الف ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

می نویسم... این وبلاگ منبعی برای انتشار داستان های من می باشد همچنین در کنار رمان های خودم ، رمان های زیبایی از نویسندگان خوب کشورمان چه شناخته شده و چه بی نام می گذارم. تاکنون رمان ها از سایت نودهشتیا و کتابناک گرفته شده است؛امیدوارم از داستان ها خوشتان بیاید.کپی برداری از مطالب وبلاگ با ذکر منبع مجاز می باشد. لطفا رمان های نوشته منو با اسم خودم منتشر کنید چه اگر جایی مشاهده کنم از انتشار مخفیانه رمانم راضی نیستم.تمام نظرات پاسخ داده می شود پس برای دیدن پاسخ نظراتتان دوباره به وبلاگ مراجعه کنید.

موضوعات وب
امکانات وب

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ