سلام به تمام دوستان و خوانندگان عزیز

ممنون از اینکه به وبلاگ خودتون سر می زنید و در این کلبه کوچک مجازی ، مهمان من میشوید....

باید به عرضتان برسانم این وبلاگ از این به بعد فقط به رمان های خودم اختصاص داده میشه ؛ یعنی رمان درخواستی دیگه نداریم و هر بار که من قسمت جدیدی از آثار خودم منتشر کنم ، وبلاگ به روز رسانی میشه!

درباره رمان هایی که ناتموم مونده هم حتما بعد از اینکه قسمتهای جدید نوشته شد در وبلاگ گذاشته میشند...

ممنون از کسانی که این وبلاگ رو دوست دارند

ممنون از کسانی که وبلاگ را دوست ندارند...

تنها هدف من ایجاد سرگرمی به شکل رمان نوشتن بوده و هست....

امیدوارم رمان هایم آموزنده بوده باشه.

دوست دارم بدونم کدوم یک از رمان های این وبلاگ رو بیشتر دوست داشتید؟


موضوعات مرتبط: با خوانندگان

تاريخ : چهارشنبه 19 مهر1391 | 12:10 | نویسنده : الهام.الف |
سلام.... رمان بگو که رویا نیست تموم شد ولی دوست داشتم این حرفها را اینجا بنویسم تا شاید کسانی که از پایانش راضی نبودند و یا حس کردند به قشر خاصی ظلم شده ، هدف من از این پایان بندی رو بدونند...

ایدز پایان زندگی نیست شروعیست برای یک زندگی متفات

 

 خطاب به دوست عزیزم که برای نظرش خیلی احترام قائلم :من نظرتت رو خوندم و تک تک جملاتت رو قبول دارم چون خودم بارها بهش فکر کردم ولی هر طور که نگاه کردم به نظرم این بهترین پایان بود....
من خودم قبل از اینکه رمان رو شروع کنم خیلی تحقیق کردم....مصاحبه ی یک زن و شوهر که یکیشون بیمار ایدزی بود و خیلی خوشبخت بودند رو خوندم....اونها حتی به بچه دار شدن هم فکر می کردند....
من اصلا نخواستم بیماری رو ناامید کنم....  اوایل رمان قصد داشتم فروزنده و ژوبین رو بهم برسونم ولی اینطوری رمان خیلی شعاری می شد.... ما داریم توی این اجتماع زندگی می کنیم....واقعیت اجتماع ما این نیست....خیلی شعاری می شد که عشق یک دختر حساس مثل فروزنده ، باعث سرگیری این ازدواج بشه! یعنی اینقدر ما به واژه عشق اهمیت می دیم؟ یعنی فقط عشق می تونه پایان خوشی برای یک ازدواج رقم بزنه؟ زوج های سالمش سر یک ماه نشده دارند طلاق می گیرند....!!! حرفات رو خیلی قبول دارم...چون تو درست می گی....ولی باور کن منم درست گفتم....
من ژوبین رو شکست ندادم....درسته به فروزنده نرسید ولی بر ترس هاش غلبه کرد... فروزنده اینجا فقط نقش یک واسطه(یک فرشته ی نجات) را داشت.... طرز نگاه ژوبین رو نسبت به بیماریش تغییر داد...ژوبین در اوج ناامیدی بود که فروزنده گفت با ایدز هم میشه عاشق بود....! ولی این شخصیت ژوبین بود که هر بار با وجود تلاش فروزنده ، عقب نشینی کرد.... ژوبین فکر می کرد لایق فروزنده نیست....از اینکه به عنوان یک بیمار ایدزی با خانواده فروزنده برخورد کنه ، می ترسید....و بخاطر ترسش بود که خودشو پنهان کرد...که خواست از ایران بره... شخصیت فروزنده و ژوبین دچار تحول شدند.... فروزنده فهمید عشق واقعی ، اون اطمینان قلبی که از شریک زندگیش می خواد رو فقط در وجود ماهان می تونه پیدا کنه.... ژوبین هم فهمید ابتلا به ایدز آخر دنیا نیست....هنوز می تونه زندگی کنه....می تونه عاشق بشه و ازدواج کنه...حالا این اتفاق با فروزنده نیفتاد ولی می تونه با هر کس دیگه اتفاق بیفته....
ژوبین فروزنده رو از دست داد ولی چیزهایی زیادی رو بدست آورد.... امید به زندگی ، یکی از اونها بود....
ژوبین داشت فرار می کرد که گوشه ای از دنیا ، تنها بمیره.... ولی اینطور به آخر رمان نگاه کنید که اون برگشت تا زندگی کنه...برگشت تا ازدواج کنه...برگشت تا ....
به نظرم من به بیماران ایدزی ، امید دادم....بوسیله فروزنده.....!
این رمان رو به خاطر همین نوشتم و هرگز از پایانش پشیمون نیستم....
ماهان به عشق بچگیش رسید....
فروزنده تونست برای اولین بار یک تصمیم قاطع بگیره....
ژوبین تونست با ترس و ناامیدیش بجنگه.....
به نظرم پایان بهتر از این وجود نداشت ، در ضمن هنوز حرفات رو قبول دارم و می دونم این وظیفه ما نویسنده هاست که یک طرز فکر مثبت رو در اجتماع باب کنیم....
خیلی حرف داشتم ولی جای نقد برای این موضوع خیلی زیاده و تمومی نداره.... متشکرم از نگاه و همراهی تو و خواننده های صبور

دوستتون دارم و مشتاقانه پذیرای نقدهای سازنده تون هستم.


موضوعات مرتبط: با خوانندگان

تاريخ : شنبه 14 تیر1393 | 16:31 | نویسنده : الهام.الف |

سلام....با 6 روز تاخیر....

البته حجم این قسمت 2 برابر قسمتهای دیگه ست...اینم 20 صفحه پایانی.

برای صبوری و درک متقابلتان متشکرم.

رمان بگو که رویا نیست

22

تقریبا هوا تاریک شده بود که فروزنده به خانه برگشت ، بی حوصله و رنجور بود ، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و به اطرافیان سلامی بدهد به اتاقش پناه برد ، مانتویش را از تن درآورد و به گوشه ای انداخت ، لبه تخت نشست و دندان هایش را از حرص به هم فشرد ، هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که صدای تق تق در او را به خود آورد ، دستی بر موهایش کشید و سعی کرد طبیعی به نظر بیاید ، با صدای گرفته ای گفت :
-بله...؟
در نیمه باز شد و فرناز در حالیکه نیلا را در بغل داشت و دست او را به سوی فروزنده تکان می داد ، جلو آمد.

 


موضوعات مرتبط: رمان بگو رویا نیست-redmoon333

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 14 تیر1393 | 10:39 | نویسنده : الهام.الف |
سلام به همراهان همیشگی

امیدوارم روزهای خوشی رو پشت سرگذاشته باشید .

مدتی هست که کسالت مختصری دارم برای همین قسمت پایانی رمان بگو که رویا نیست در این روزها گذاشته نمی شود....

به امید خدا در روزهای آخر خرداد یا اوایل تیر منتظر خواندن قسمت پایانی باشید ، خوشحال می شم دراین مدت  نظراتتون رو درباره اینکه داستان این رمان چگونه به پایان می رسد ، بدانم.

درباره رمان های دیگه ، دوست عزیزی که درخواست داده بود ؛ من نمی تونم پایان  رمان نویسنده دیگه ای رو تغییر بدم!

امیدوارم همواره سالم و سلامت باشید

برام دعا کنید....

بخند...
بلند بخند!!!
بی دلیل بخند!!
بگذار بگویند دیوانه ایم!
بخند به عاقلانی که بی دلیل غمگینند...!!



تاريخ : شنبه 10 خرداد1393 | 22:45 | نویسنده : الهام.الف |

21


فریده با عصبانیت گوشی تلفن را گذاشت و درحالیکه صورت رنگ پریده اش خبر از حال درونش می داد ، خود را با زحمت به اتاق فروزنده رساند. سرگیجه خفیفی داشت و هنوز در بهت بود . بدون اینکه ضربه ای به در بزند ناگهان وارد اتاق شد ، فروزنده که روی تخت دراز کشیده بود با دیدن صورت مثل گچ مادرش هراسان بلند شد و به طرف او رفت ، زیر بازوی مادرش را گرفت و او را روی تخت نشاند .

سپس با نگرانی به مادرش نگریست و گفت :

ای وای...چی شده مامان؟...حالت خوبه؟! بذار برم یه لیوان آب قند درست کنم الان میام.


موضوعات مرتبط: رمان بگو رویا نیست-redmoon333

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 18 اردیبهشت1393 | 13:49 | نویسنده : الهام.الف |

20

ژوبین پاهای خسته اش را روی آسفالت کهنه کوچه می کشید و به آرامی جلو می رفت ، انگار چند سال بود که از اینجا رفته بود ، هوای تهران ، بوی گذشته اش را می داد  ... بوی مواد از هر سوراخی ، از هر گوشه تاریکی به مشامش می رسید ، آب بینی اش را بالا کشید و بدن لرزانش را به سمت جلو هل داد ، دیگر راه رفتن هم برایش زحمت داشت ، به آسمان سیاه شب نگریست ، ستاره های چشمک زن برایش کرکری می خواندند ، نیشخندی زد و در دل گفت :
-خوش بحالتون...! .دست هیچ آدمی بهتون نمی رسه...کاش منم مثل شما بودم...یه ذره پرنورتر....یه ذره تنهاتر...


موضوعات مرتبط: رمان بگو رویا نیست-redmoon333

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 اسفند1392 | 10:39 | نویسنده : الهام.الف |

19

فروزنده هر طور که می شد خودش را به خانه عمو مجتبی رساند ، پاهایش به شدت می لرزید و توان ایستادن نداشت ، رنگ پریده و خسته به نظر می رسید و آنقدر گریه کرده بود که چشمانش ، قرمز و پف کرده شده بود .



موضوعات مرتبط: رمان بگو رویا نیست-redmoon333

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 25 آذر1392 | 14:10 | نویسنده : الهام.الف |

18

فروزنده در اتاق نه متری که مثل قفس برایش بود ، قدم می زد . به دیوارها نگریست که بر اثر رطوبت این منطقه ، نم گرفته و تیره به نظر می رسیدند حتی یک قاب عکس کوچک نیز روی آنها نصب نبود . انگار که این مرد هیچ خاطره ای برای به تماشا گذاشتن نداشت....نه عکسی....نه تصویر منظره ای رویایی...نه خطی...نه یک دوبیتی....
فضای اتاق هم مانند دیوارها بود...



موضوعات مرتبط: رمان بگو رویا نیست-redmoon333

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 17 آبان1392 | 9:55 | نویسنده : الهام.الف |

23


از فردای اون روز بود که به کمک فرشته و به خواست خودم به زندگی‌ برمی گشتم. انگار نه انگار که من یه دختر تنها بودم... انگار نه انگار که فرخی توی زندگیم بوده... انگار نه انگار که بهاری در کار بوده... بر خلاف گذشته دلم می‌خواست درس بخونم و از موقعیت‌ها استفاده کنم.


موضوعات مرتبط: رمان قطعه بیست و سه

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 مهر1392 | 10:28 | نویسنده : الهام.الف |

22


یعنی‌ همه چیز تموم شده بود؟ یعنی‌ فرخ من دیگه برنمی گشت؟ شاید این اولین باری بود که نمی تونستم روی خودم مسلط باشم و کنترلم رو از دست می دادم. روح بیچاره و عاشقم خودش رو به دیواره گوشتی و خونی جسمم می‌کوبید و می‌خواست بیرون بره تا به فرخ برسه. وقتی‌ به اون دورانی که هنوز فرخ رو نمی‌شناختم فکر می‌کردم، نمی تونستم به یاد بیارم که وقتی‌ نبود چطور زندگی‌ می‌کردم. فرخ همیشه حضور داشت... حالا که بیش تر به این موضوع نگاه می‌کردم می‌فهمیدم که فرخ همیشه کنارم بود... و من به وجود غیر موجودش عادت داشتم، اون هم بدون  این که بدونم فرخی در کار بوده... پس حالا باید چی‌ کار می کردم.


موضوعات مرتبط: رمان قطعه بیست و سه

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 مهر1392 | 10:26 | نویسنده : الهام.الف |

سلام

با تشکراز فریال عزیز که ادامه رمانشون رو نوشتند و در دسترس عموم قرار دادند و ممنون از اطلاع رسانی ایشون.


21

بعد از ظهر یه روز آفتابی با فرخ توی قبرستون بدون این که هیچ حرفی‌ بزنیم، قدم میزدیم. شاید این یه سکوت فلسفی‌ برای تفکر‌های شخصی‌ بود، شاید هم سکوتی بود که سعی‌ می کردیم اون رو بشکنیم اما موفق نمی‌شدیم. بالاخره بعد از چند دقیقه فرخ در حالی‌ که لبخند تلخی‌ روی لب داشت، گفت:

- همیشه آرزو داشتم با کسی‌ که خیلی‌ دوستش دارم تو یه جنگل انبوه و زیبا قدم بزنم...

- یه چیزی شبیه همون جنگل که گفتی‌ نباید اون جا باشم؟


موضوعات مرتبط: رمان قطعه بیست و سه

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 مهر1392 | 10:18 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.